logo

دوشنبه 16 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/06/11 - 08:55
  • تعداد بازدید : 105
  • تعداد بازدیدکننده : 91
  • زمان مطالعه : 9 دقیقه

فقط یک لنگه کفش و مشتی خاکستر / روایتی از لحظه‌های آخر زندگی دومین جاویدالاثر مدرسه میناب

لحظه‌های آخر تمام رفتارهایش عجیب شده بود. لباس‌هایش را پوشید، کفش‌های مورد علاقه‌اش را با دستان کوچک خودش شست و کنار گذاشت. وقتی می‌خواست کتانی زنگ ورزشش را بپوشد، یک لنگه آن را گوشه‌ای از حیاط انداخت و از پدرش خواست آن را برایش بیاورد. هیچ‌کس نمی‌دانست که تا دقایقی بعد، از مسیحا فقط همان یک لنگه کفش و یک مشت خاکستر باقی می‌ماند. پدر مسیحا ساعتی بعد، در حیاط ویران‌شده مدرسه، به دنبال نشانه‌ای از پسرش گشت و در نهایت همان لنگه کفش را در سردخانه یافت. از مسیحا سالاری فقط همین یک لنگه کفش و مشتی خاکستر به جا ماند و پدر برای اینکه مادر مسیحا از غصه دق نکند، این راز تلخ را پنهان کرد.

ca450cdd-3d58-4bc1-a992-2aa7c9a5a353

 

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی جمعیت هلال‌احمر؛ مسیحا سالاری دومین جاویدالاثر حادثه مدرسه شجره طیبه میناب است که از بدن کوچکش چیزی باقی نماند. پسر ۷ ساله‌ای که در میان موج انفجار موشک‌ها دوام نیاورد و تن نحیفش خاکستر شد. چند شب بعد از رفتنش، وقتی به خواب مادرش آمد، رازی از آن لحظه وحشتناک را برایش فاش کرد و گفت که هنگام اصابت موشک، میان دود و آتش مثل فرفره در هوا چرخیده بود.

پسری خلاق

مسیحا پسربچه‌ای آرام و در عین حال پر از جنب‌وجوش ذهنی بود که هیچ کاری را بی‌هدف انجام نمی‌داد. تمام بازی‌های کودکی‌اش با بقیه بچه‌ها فرق داشت. گوشه‌ای می‌نشست و با تمرکزی عجیب دست‌به‌کار می‌شد. اتاقش پر بود از سازه‌های کاغذی و مقوایی که ساعت‌ها برای پرواز دادنشان وقت می‌گذاشت. او پسر بسیار خلاقی بود و پدرش با یادآوری کارهای او هنوز هم بغضی در گلو دارد: «مسیحا پسر فوق‌العاده باهوشی بود. اصلا اهل بازی‌های الکی و شلوغ‌کاری‌های بی‌خودی نبود. هر جا می‌نشست، فقط سرش در فکر و اختراع بود. با کاغذ و کارتن موشک درست می‌کرد، در هوای اتاق پرواز می‌داد و با شوق بالا رفتنشان را تماشا می‌کرد. خلاقیتش شبیه بچه‌های 7 ساله عادی نبود. هنوز صدای خنده‌هایش وقتی موشک‌هایش توی سالن اوج می‌گرفتند، در گوشم زنگ می‌زند. همیشه تصور می‌کردم پسرم مهندس یا مخترع می‌شود. ما یک دختر سه‌ساله هم داریم به اسم مهگل ، با این حال مسیحا برای ما دنیای دیگری بود.»

پیش‌بینی کودکانه با خطوط نقاشی

روی دیوار و میان دفترهای مسیحا طرح‌ها و خطوط زیادی به یادگار مانده بود، اما یکی از نقاشی‌هایش با همه فرق داشت. رازی که تا چند روز پس از پرکشیدنش از نگاه همه پنهان ماند. او روزهای قبل از شهادتش، مدرسه‌اش را کشیده بود که در حال اصابت موشک است. پیشگویی معصومانه‌ای که پس از فاجعه، دل خانواده را به درد آورد: «چند روز بعد از رفتنش بود که مادرش میان وسایلش نقاشی عجیبی پیدا کرد. نقاشی‌ای که تا قبل از شهادتش به هیچ‌کدام از ما نشان نداده بود. باورکردنی نبود. با دست‌های کوچکش مدرسه‌شان را کشیده بود درست در لحظه‌ای که موشک به سقفش اصابت می‌کند و همه‌چیز آتش می‌گیرد. وقتی آن صفحه را دیدیم، بند دلمان پاره شد. انگار به دلش افتاده بود چه سرنوشتی انتظارش را می‌کشد، اما زبانش نچرخیده بود به ما چیزی بگوید. فقط با همان مدادرنگی‌های کودکانه‌اش، روز پروازش را برایمان کشیده و مخفی کرده بود.»

 

 

آخرین غروب ماه رمضان و دوچرخه‌سواری در کوچه

آخرین غروب حضور مسیحا، با بوی افطار ماه رمضان و خنده‌های معصومانه‌اش در کوچه گره خورده بود. با اصرار از مادرش وقت بیشتری برای بازی خواست، انگار می‌دانست فرصتش برای دویدن در هوای شهر بسیار کوتاه است: «شب آخر تا دیر وقت سر کار بودم و این‌ها را مادرش برایم تعریف کرد. غروب جمعه ماه رمضان، مادرش بچه‌ها را برده بود بیرون برای بازی. مسیحا یک‌نفس با دوچرخه‌اش بازی می‌زد. موقع افطار که مادرش صدا زده بود بیا برویم خانه، گفته بود، مامان، تو برو افطار کن، فقط اجازه بده من یک کم بیشتر دوچرخه‌سواری کنم. انگار دلش می‌خواست تمام کوچه‌ها را برای آخرین بار ببیند. آن‌قدر دوید و دوچرخه سواری کرد که وقتی آمد داخل، لباس‌هایش خیس عرق بود، اما چشم‌هایش هنوز برق می‌زد.»

کفش‌های شسته شده

نیمه‌شب که خانه در سکوت فرو رفت، مسیحا بدون سروصدا کاری کرد که معمولا هیچ بچه 7‌ساله‌ای داوطلب انجامش نمی‌شود. او به گوشه حیاط رفت، شیر آب را باز کرد و کفش‌های نوی خود را با وسواسی باورنکردنی تمیز شست و روی پله گذاشت تا خشک شوند: «آن شب مسیحا از مادرش اجازه گرفت تا در حیاط برود و کفش‌هایش را خودش بشوید. ساعت ۴ صبح بود که خسته از سر کار آمدم خانه. چشمم افتاد به کفش‌های تمیز و خیسی که کنار حیاط جفت شده بودند. تعجب کردم. ساعت ۶ صبح که برای رفتن به مدرسه صدایش زدم، همان‌طور که چشمان خواب‌آلودش را می‌مالید، اولین کلامی که گفت این بود که بابا، من کفشامو شستم. گفتم دستت درد نکنه پسرم، ولی امروز شنبه است و زنگ ورزش داری. برای ورزش بهتره کتانی‌های قدیمی‌ات را بپوشی که کفش دیگرت خراب نشود. راضی شد و همان کفش‌های قدیمی را کنار گذاشت تا موقع رفتن به پا کند.»

 

 

لنگه کفشی که در گوشه حیاط پرتاب شد

صبح زود، رفتارهای مسیحا پر از رمز و راز بود. نشانه‌هایی عجیب که ذهن پدر را میان حیرت و حیرت رها کرده بود. او در آخرین لحظات خروج از خانه، یکی از لنگه‌های کتانی ورزشش را برداشت و به گوشه‌ای دور از چشم انداخت تا پدرش به دنبال آن برود: «کتانی‌های ورزشش سفید بود و عکس یک ماشین کف آن چاپ شده بود. آنها را گذاشتم لبه پله جلوی در و گفتم بابا جان، کفش‌هایت را بپوش تا من بروم از داخل کلید حیاط را بیاروم. گفت باشه. برگشتم، دیدم یک لنگه کفش بیشتر نیست. گفتم پس لنگه دیگرش کجاست بابا؟ با شیطنت به گوشه حیاط اشاره کرد و گفت پرتش کردم اونجا، پنج متر جلوتر، برو برایم بیاور. رفتم از زیر بوته‌ها پیدایش کردم و جلویش جفت کردم. او می‌دانست قرار است چه بشود. داشت به من نشان می‌داد که چند ساعت بعد جز همان لنگه کفش، هیچ نشانه‌ای از او برایم نخواهد ماند.»

بوسه و خداحافظی پشت دیوارهای مدرسه

صدای زنگ و هیاهوی کودکان، فضای خیابان مدرسه شجره طیبه را پر کرده بود. مسیحا با کیف روی دوشش پیاده شد، روی پنجه پاهایش ایستاد و پدر را به آغوش کشید. این آخرین لحظه‌های دیدار پدر و پسر بود. مسیحا رفت و در نهایت نامش به عنوان دومین جاویدالاثر ثبت شد: «رسیدیم دم در مدرسه شجره طیبه. مسیحا کلاس اول بود، کنار کلاس ماکان نصیری. ایستاد، نگاهم کرد و گفت خداحافظ بابا. خم شدم، صورتش را بوسیدم، محکم بغلش کردم و او خندان رفت در صف حیاط. با چشمم دنبالش کردم تا وارد ساختمان شد. آرامشی در صورتش بود را به چشم دیدم. بعد رفتم سر کار، بی‌خبر از اینکه این بوسه، آخرین سهم من از پسرم است.»

قیامت در حیاط آوار شده

صدای هولناک انفجار که شهر میناب را لرزاند، پدر سراسیمه خود را به مدرسه پسرش رساند. ساختمانی که ساعتی پیش صدای خنده بچه‌ها از آن به گوش می‌رسید، به تلی از خاکستر، آهن و دیوارهای فروریخته تبدیل شده و فریاد امدادگران فضا را پر کرده بود: «وقتی خبر اصابت موشک به مدرسه را شنیدم، نفهمیدم چطور خودم را رساندم. گرد و خاک بالا رفته بود و همه‌جا بوی باروت می‌داد. دیوانه‌وار بین آوارها می‌دویدم و اسمش را فریاد می‌زدم. تا شب همه بیمارستان‌ها و درمانگاه‌ها را زیر پا گذاشتم. برادرانم، دایی‌ها و عموهایش همگی به کمکم آمدند. صبح و ظهر، چهار شبانه‌روز تمام حیاط و آوارها را وجب‌به‌وجب با دست‌های خالی گشتیم، اما هیچ ردی نبود. بچه‌های دیگر بودند، بعضی‌ها مجروح، بعضی‌ها پیکرشان مشخص بود، ولی از پسر من هیچ اثری پیدا نمی‌شد.»

شناسایی تلخ در سردخانه

پس از چهار شبانه‌روز دوندگی میان بیمارستان‌ها، ویرانه‌ها و مراکز امدادی، پدر با صحنه‌ای در سردخانه روبه‌رو شد که دنیایش را زیر و رو کرد. حقیقتی باورنکردنی و آزمونی بسیار سنگین برای پدری داغ‌دیده: «روز چهارم مرا بردند سردخانه. روی یک سکو، یک لنگه کفش کتانی سفید گذاشته بودند و کنارش فقط یک مشت خاکستر سیاه بود. بدون هیچ استخوان یا تکه‌ای از بدن. لنگه کفش را برداشتم، زیرش عکس ماشین داشت. همان لنگه‌ای که صبح روز حادثه گوشه حیاط انداخته بود. آزمایش دی‌ان‌ای هم در چند مرحله داده بودیم، اما چیزی نمانده بود. با دیدن آن کفش و خاکستر دنیا روی سرم خراب شد. این یک امتحان بزرگ الهی بود. اینکه بفهمی کل تن پسر 7 ساله‌ات شده یک مشت خاکستر و باید با همین تکه کفش آرام بگیری. همان خاکستر و لنگه کفش را تحویل گرفتیم و به خاک سپردیم.»

رازی که به خاطر مادر جوان پنهان ماند

مادر مسیحا زنی جوان و 25ساله بود که داغ این پرواز ناگهانی، توان و طاقتش را بریده بود. پدر برای حفاظت از همسرش، تلخی خاکستر شدن تن کودکشان را به تنهایی بر دوش کشید و نگذاشت پرده از این راز برداشته شود: «مادرمسیحا سن‌وسالی ندارد، فقط ۲۵ سالش است. روز خاکسپاری مدام گریه می‌کرد و التماس می‌کرد و می گفت چرا نگذاشتی بچه‌ام را برای بار آخر ببینم؟ من دلم آتش می‌گرفت ولی مجبور بودم دروغ بگویم. می‌گفتم بدن مسیحا سالم بود، اما ترکش خورده و من طاقت دیدنش را در تو ندیدم. نمی‌توانستم به یک مادر جوان بگویم از پاره تنت چیزی باقی نمانده. ماه‌ها با روانشناسی و حرف زدن‌های آرام‌آرام آماده‌اش کردم و بعد از مدت‌ها واقعیت را به او گفتم. گریه کرد و گفت کاش همان روز اول واقعیت را به من می‌گفتی، اما من می‌دانستم اگر آن روز حقیقت را می‌فهمید، درجا دق می‌کرد و پرپر می‌شد.»

چرخش فرفره‌ای در آتش موشک

پسرک جاویدالاثر مدرسه شجره طیبه، اگرچه جسمش به خاکستر بدل شد، اما روح معصومش راه خانه را خوب بلد بود. او در شبی تاریک به خواب مادرش آمد تا با زبان کودکی، واقعیت ناگفته آن روز پر از آتش و دود را برایش روایت کند: «چند وقت پیش به خواب مادرش آمد. خوشحال و نورانی بود. به مادرش گفت مامان، اصلا نترس، اون روز که موشک‌ها اومدن و همه‌جا آتیش گرفت، من درد نکشیدم. فقط حس کردم مثل یک فرفره رفتم روی هوا و تندتند چرخیدم. پسرم در چند ثانیه میان شعله‌ها بالا رفته بود. مسیحا دومین شهید جاویدالاثر میناب شد. پسری که رفتنش را نقاشی کرد، نشانه‌اش را در حیاط انداخت و با قلبی بزرگ به آسمان پرواز کرد. حالا فقط یاد و خاطره‌اش و آن لنگه کفش سفیدش، چراغ راه خانه ماست.»

 

  • گروه خبری : اخبار ستادی,اسلایدر,روایت خدمت
  • کد خبر : 227988
کلمات کلیدی
سیما فراهانی
خبرنگار

سیما فراهانی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب