کاروان امید تهرانیها در خاش/ روایتی از حضور کاروان سلامت استان تهران در شهرستان خاش
مریم لطفی؛ چهار روز است که پزشکهای تهرانی در روستای چاه احمد مداوا میکنند، خون میگیرند و دارو میدهند. با جان و دل آمدهاند و خستگیناپذیرند. اینجا پر است از بیمارهایی که فصل مشترک تمامشان فقر است.
یکم؛ آفتاب رفته و خورشید به سرخی نشسته و سیاهی در راه است. کوچهها خلوت است و مردها گُله به گُله زیر دیوارها کز کردهاند و گپ میزنند. توی یکی از کوچهها دخترهای کم سن و سال نشستهاند توی خاک و خُل و حنا میبندند. ما که میرسیم مادرهای جوانشان هم سر میرسند. چند روز است خبر رسیده به روستا که دکترها میآیند و حالا محلیها هر غریبه را که میبینند صدای پچپچهشان بلند میشود؛ «اینا دکترن؟».
دوم؛ صلات ظهر است، آفتاب زبانه میکشد و زمین داغ است. اما مردم نه بیم آفتاب دارند، نه هراس گرما. زنها چادر به سر هجوم آوردهاند و بچههای قد و نیم قد یا از سر و کول مادرها بالا میروند یا بیحوصله گریه میکنند و بهانه میگیرند. مردها هم آمدهاند، اما تعداد زنها به وضوح بیشتر است. اغلب دفتربچه به دستاند؛ نوبتهایشان را نگاه میکنند و به هر ضرب و زوری شده برای ورود به ساختمان تلاش میکنند. اما جلوی در نگهبان ایستاده است و با کسی شوخی ندارد. به نوبت همه را به صف میکند تا جلوی ازدحام را بگیرد. اینجا مرکز خدمات جامع سلامت روستایی چاه احمد است؛ در بخش نوک آباد شهرستان خاش که کاروانِ امیدش از استان تهران رسیده است.
سوم؛ ساختمان چند اتاق دارد و توی هر اتاق پزشک متخصص نشسته است، اطفال، روانشناس، پزشک عمومی، زنان و زایمان، دندان پزشک، کارشناس تزریقات، کارشناس آزمایشگاه و دکتر داروخانه. پشت هر اتاق قیامت است. به خصوص متخصص اطفال و داروخانه. یکی از زنها پشت اتاق اطفال نشسته و زیر لب چیزکی میخواند. دستهایش حنا بسته و روبنده را کنار زده از فرط گرما. اسمش مدینه است و 25 ساله. پنج بچه دارد و حالا به بهانهی یکی از دخترها آمده. بچه شش ساله است. با موهای طلایی بلند که بیخیال روی شانههایش یَله شده؛ و رد اشک که با خاک قاطی شده و روی صورتش جا خوش کرده است. اسم دخترک ساریناست و تمام جانش پر است از زخم. زخمهای ریز و درشت و خون آلود که معلوم نیست از کجا سر درآورده و دخترک را بیتاب کردهاند. دو هفته است که بچه با زخمها بیدار میشود، با زخمها میخوابد، با زخمها راه میرود و با زخمها بازی کند. مدینه اشکهای سارینا را پاک میکند. از زندگیاش که میپرسم با لهجهی شیرین بلوچی به حرف میآید: «ما که وضع مالی خوبی نداریم، شوهرم بیکاره و با پنج تا بچه زندگی سخت میگذره. دو هفتهست بدن دخترم زخم شده و نتونستم ببرمش دکتر، پول نداشتیم. چند روز پیش شنیدم قراره دکتر بیاد اینجا، دکتر بدون پول. اومدم نوبت گرفتم و امروزم از صبح نشستم تا نوبتم بشه. بازم خدا خیرشون بده، اگه اینا نیومده بودن که بچهم همینجوری میموند. خودم یکم روغن زدم روی زخماش اما خوب نشد».
چهارم؛ چهار روز است که پزشکهای تهرانی در روستای چاه احمد مداوا میکنند، خون میگیرند و دارو میدهند. با جان و دل آمدهاند و خستگیناپذیرند. اینجا پر است از بیمارهایی که فصل مشترک تمامشان فقر است، بیخبری است و البته امیدی که از لابهلای تمام گرفتاریها از پسِ پشتِ نگاهشان سوسو میزند. بیمارهایی که با هم رقابت میکنند تا دکترها را ببینند، تا چند قرص بیشتر بگیرند و بچههایی که اولین بار است کسی را با روپوش سفید میبینند و درکی از بیمارستان ندارند. حالا روز چهارم است و وقت گذشته است. کار تمام شده اما مردها و زنهای بلوچ هنوز توی حیاط و ساختمان میچرخند و بچهها از سر و کولشان بالا میروند. خیلیها تازه رسیدهاند و نوبتی ندارند و دستشان خالی مانده است. اما چه میشود کرد؟ خبرنگارها راهی میشوند، پزشکها راهی میشوند و دوباره صدای پچپچهی محلیها بلند میشود: «دکترها کی برمیگردن؟»