از تخت بیمارستان تا ساختمانهای آوار شده/ روایت امدادگریی که با قلب عملشده هم میدان را ترک نکرد
چند روز بیشتر از جراحی قلبش نگذشته بود. پزشکان برایش ۲۲ روز مرخصی استعلاجی نوشته و توصیه کرده بودند استراحت کند. اما وقتی صدای جنگ بلند شد، ابوالفضل مریدی نتوانست در خانه بماند. او با همان بدنی که هنوز از عمل جراحی بهبود نیافته بود، لباس هلالاحمر را پوشید و به میدان رفت.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ سالها پیش از آنکه جنگ به خیابانها برسد، ابوالفضل مریدی مسیر زندگیاش را انتخاب کرده بود. او از سال ۱۳۸۸ همکاری با هلالاحمر را آغاز کرد. مسیری که به مرور تبدیل به بخشی از هویت او شد. حالا سالها تجربه کار داوطلبانه در حوادث و بحرانها را در کارنامه دارد. اما آنچه در روزهای جنگ دید، تجربهای متفاوت از همه مأموریتهای گذشته بود.
امدادگری که از سالها پیش آماده بود
او میگوید: «از سال ۸۸ با هلالاحمر همکاری میکنم. همیشه سعی کردهام هرجا نیاز باشد حضور داشته باشم. وقتی لباس هلالاحمر را میپوشیم، دیگر فقط برای خودمان نیستیم. انگار مسئولیت همه مردم را قبول کردهایم.»
قلبی که تازه عمل شده بود
چند روز پیش از آغاز جنگ، مریدی درگیر یک مسئله جدی پزشکی شده بود. قلبش نیاز به جراحی داشت و پزشکان تصمیم گرفته بودند برایش فنر قلبی بگذارند. عمل انجام شد، اما دوران نقاهت هنوز تمام نشده بود: «قبل از شروع جنگ برای عمل قلب رفته بودم بیمارستان. فنر در قلبم گذاشتند. بعد از عمل هم به خاطر جراحی، پای راستم آسیب دید و شرایط جسمی خوبی نداشتم. پزشکان برایم ۲۲ روز استعلاجی نوشتند و گفتند باید استراحت کنم. اما چند روز بعد، شرایط کشور تغییر کرد. وقتی جنگ شروع شد دیگر نتوانستم در خانه بمانم. حس میکردم باید بروم. انگار همه مردم خانواده من هستند. ارق ملی دارم و دلم نمیآمد کنار بمانم.»
بازگشت به میدان
با وجود توصیه پزشکان، مریدی تصمیمش را گرفته بود. او میدانست بدنش هنوز آمادگی کامل ندارد، اما احساس مسئولیت برایش مهمتر بود. به همین دلیل، خیلی زود خودش را به میدان رساند: «با خودم گفتم اگر من که سالها در هلالاحمر کار کردهام کنار بکشم، پس چه کسی باید بیاید؟ وظیفه خودم دانستم که کنار مردم باشم. برای همین رفتم. در جنگ ۱۲ روزه هم حضور داشتم. دلم می خواست در کنار مردم باشم.»
وقتی امدادگر لباس همکارانش را میشوید
اما نقش او فقط به عملیات امدادی محدود نمیشد. در روزهای بحران، کارش فقط به آواربرداری و امدادرسانی محدود نمیشد. گاهی کوچکترین کارها میتواند به ادامه فعالیت تیم کمک کند. مریدی در کنار عملیاتهای امدادی، مسئولیتهای دیگری را هم به عهده گرفته بود: «در جنگ قبلی، یک بار بچهها رفته بودند عملیات. وقتی برگشتند آنقدر خسته بودند که حتی فرصت نکردند غذا بخورند. مستقیم رفتند استراحت. من دیدم لباسهایشان خیلی کثیف است. همه لباسها را جمع کردم و شستم. حدود ۷۰ نفر بودند. کفشهایشان را هم واکس زدم و مرتب گذاشتم بالای سرشان تا وقتی بیدار میشوند آماده باشد. برای من این کارها هم بخشی از همان امدادرسانی است. علاوه بر آواربرداری این کارها را هم انجام میدادم. مهم نیست چه کاری باشد. اگر لازم باشد انجام میدهم.»
امدادگری که به هیچ کاری «نه» نمیگوید
در روزهای جنگ، هر لحظه حادثهای تازه رخ میدهد و هر نفر باید چندین نقش را همزمان برعهده بگیرد. مریدی خودش را محدود به یک وظیفه خاص نکرده است: «در این جنگ هر کاری از دستم برآید انجام میدهم. هیچ کاری نیست که بگویم انجام نمیدهم. اگر لازم باشد شستوشو انجام میدهم، اگر لازم باشد تجهیزات میبرم، اگر لازم باشد نظافت میکنم. مثلاً دیروز وقتی همه بچهها بعد از عملیات خوابیده بودند، لباسهایشان را جمع کردم و شستم. سه طبقه را شستم و کامل نظافت کردم. همه این کارها را با عشق انجام دادم. مهم این است که تیم بتواند کارش را ادامه بدهد.»
اولین دقایق بعد از انفجار
یکی از صحنههایی که در ذهن او مانده، مربوط به لحظات اولیه یکی از اصابتهاست؛ زمانی که هنوز گرد و خاک در هوا پخش بود و کسی دقیق نمیدانست چه اتفاقی افتاده است: «در یکی از اصابتها وقتی به محل رسیدیم، صحنه خیلی بدی بود. هوا پر از خاک بود و تقریباً چیزی دیده نمیشد. ما حدود دو دقیقه بعد از انفجار رسیده بودیم. در همان ابتدای کوچه با اولین مصدوم روبهرو شدیم. سر کوچه یک پسر افغان بود. شیشه به سر و صورتش خورده و زخمیشده بود. سریع او را بانداژ کردیم تا خونریزیاش کنترل شود. اما چند متر جلوتر، وضعیت جدیتر بود. در میان مصدومان، جوانی بود که جراحت شدیدی داشت و باید کمک فوری به او می رسید. شکمش پارگی داشت. شرایطش خیلی بد بود. سریع اقدامات اولیه را انجام دادم تا از بحران خارج شود. تا پزشکان برسند باید وضعیتش را کنترل میکردیم. در این میان، علاوه بر امدادرسانی، همزمان با اورژانس هماهنگ میکردم و آتشنشانها را هم به محل میرساندم. برای من، هر لحظه از این عملیاتها اهمیت دارد. هرجا اصابتی رخ دهد، من خودم را میرسانم. اگر لازم باشد تجهیزات برای بچهها میبرم. هر کاری که لازم باشد انجام میدهم.»
مردی که همسرش زیر آوار بود
اما یکی از تلخترین صحنههایی که این امدادگر دیده، مربوط به مرد جوانی است که همسرش زیر آوار مانده بود. این حادثه در یکی از خیابانهای تهران رخ داده بود. مریدی روایت میکند: «وقتی سر صحنه یک حادثه رسیدیم، مردی جوان آنجا بود که میگفت همسرم زیر آوار است. از سنش معلوم بود تازه ازدواج کردهاند. خیلی بیتابی میکرد و مدام میگفت لطفاً سرعت عمل داشته باشید. میگفت همسرم در خانه بود و در اتاق خواب، استراحت میکرد. مدام همان نقطه را نشان میداد و میگفت به آنجا برسید. اما شرایط ساختمان بسیار دشوار بود.»
ساختمانی که طبقاتش روی هم افتاده بود
شدت انفجار باعث شده بود طبقات ساختمان روی هم فرو بریزد و دسترسی به طبقه زیرین بسیار سخت شود: «سه طبقه ساختمان روی یک طبقه افتاده بود. کار خیلی سخت شده بود. همکارانم در همان زمان داشتند پیکر یک نفر دیگر را بیرون میآوردند. وقتی بالاخره به جایی رسیدیم که آن مرد گفته بود، متأسفانه همسرش شهید دیگر زنده نبود. حدود یک ساعت از حادثه گذشته بود که در نهایت توانستیم پیکر آن خانم را پیدا کنیم.»
گریهای که تمام نمیشد
وقتی پیکر همسرش از زیر آوار بیرون آورده شد، آن مرد دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. مریدی میگوید: «وقتی همسرش را پیدا کردیم، شروع کرد به گریه کردن. چنگ میزد به صورتش. حالش واقعاً ناگفتنی بود. عشقی که به همسرش داشت، وصف ناپذیر بود. انگار دنیا روی سرش خراب شده بود. اما در همان ساختمان، خبرهای دیگری هم وجود داشت. در همان ساختمان یک خانم و یک پیرمرد را زنده پیدا کردیم. بچهها آنها را روی کولشان گذاشتند و بیرون آوردند. یک خانم مسن دیگر هم پیدا شد و منتقلش کردیم.»
قلبی که دوباره به درد افتاد
کار شبانهروزی و فشار زیاد، برای کسی که تازه جراحی قلب کرده بود، خطرناک بود. اما مریدی باز هم کار را رها نکرد: «شبانهروز داریم کار میکنیم. شاید دو ساعت استراحت میکنیم و دوباره برگردیم. چند شب پیش، بدنم دیگر توان نداشت. سه شب پیش بود که ضربان قلبم خیلی بالا رفت. دستگاه به من وصل کردند و با آمبولانس بردنم بیمارستان. پزشکان توصیه جدی داشتند. گفتند باید بستری شوم و نامه هم نوشتند. اما قبول نکردم. از بیمارستان بیرون آمدم و دوباره برگشتم سر صحنه.»
خانوادهای که نگران است
در خانه، خانواده او هر روز با نگرانی اخبار را دنبال میکنند. پسر و دخترش هر دو نگران سلامت پدر هستند: «پسرم ۲۲ ساله است و خیلی نگران من است. مدام تلفن میزند و میگوید بابا تروخدا مواظب خودت باش. حتی الان اصرار دارد که به تهران بیاید. اما من اجازه ندادم. دختر کوچکم هم دلتنگ است. دخترم هفت ساله است. میگوید عید است و همه کنار خانوادهشان هستند، اما تو نیستی. مرتب بی قرار است. همسرم سالها پیش فوت کرد و فرزندانم در کنار من بزرگ شدند، برای همین به من وابسته هستند. اما در این شرایط نمیتوانم مردم را رها کنم و باید در کنار خانوادهها باشم.»
وقتی امدادگر نمیتواند میدان را ترک کند
با وجود همه نگرانیها، مریدی هنوز حاضر نیست میدان را ترک کند. او میگوید: «هنوز هم اینجا هستم و حاضر نیستم بروم استراحت کنم یا بستری شوم. احساس میکنم باید بمانم. در میان همکارانم هم همین روحیه دیده میشود. یکی از بچهها برادرش فوت کرده بود. به او گفتیم برو پیش خانوادهات. اما گفت خانواده من همین مردم هستند که در خیابان هستند. برای چند ساعت پیش خانواده اش رفت و بعد هم برگشت سر صحنه عملیات.»
برای مریدی، این جمله خلاصه تمام چیزی است که او را در میدان نگه داشته است؛ اینکه در روزهای سخت، خانواده او فقط یک خانه نیست، بلکه تمام مردمی هستند که به کمک نیاز دارند. / سیما فراهانی