روایت امدادگر شهرری از نجات مصدوم زیر آوار تا آرام کردن لرز کودکان وحشت زده
حسین معینزاده، امدادگر هلال احمر شهرری، مدیر، مربی، و نجاتگر روایتگر این روزهای تاریک است. معینزاده، مسئول امور جوانان هلال احمر شهرری، نه تنها باید تیمهای داوطلب را مدیریت و گزارشهای دقیق را ثبت میکرد، بلکه باید همزمان، بار سنگین حمایت روانی کودکانی را بر دوش بکشد که دنیایشان زیر آوار فروریخته بود.
در کوران بحران جنگ، مرز میان مدیریت و امداد ناپدید میشود. در دل هر بحران، قهرمانانی هستند که وظیفهشان فراتر از یک حوزه مشخص است؛ آنها باید همزمان، در خط مقدم، پشت میز کار و در مقام مربی حاضر باشند. این خاطرات، ترکیبی است از صدور دستورالعملها در دل غبار و تلاش برای بازگرداندن لبخند بر لبان کودکانی که سکوتشان از هر فریادی بلندتر بود.
فرماندهی در سایه آوار
حسین معینزاده، مسئول امور جوانان جمعیت هلال احمر شهرری و مربی امداد و کمکهای اولیه، و همچنین فرمانده تیم سحر، در این سه روز گذشته، خدمت رسانی بی وقفه اش را در حوزههای مختلف ادامه داده است. معین زاده، فرماندهی را از پشت میز به خط مقدم برد؛ جایی که تخصصهای چندگانه باید در یک ریتم واحد میتپید: «در این ایام، نقشها و مسئولیت هایم زیاد بود. هم در خط عملیات بودم و امدادرسانی میکردم، هم تنظیمکننده و هماهنگی در شعبه را برعهده داشتم. شبانه روز، پرونده آماری عملیاتها، گزارشات شعبه، و هماهنگیهای دیگر را انجام می دادم. همزمان، به عنوان یک نیروی عملیاتی، از روزهای نخستین بحران، در صحنههای جنگ و اصابت حضور داشتم.»
حمایت های روانی از کودکان وحشت زده بهزیستی
وقتی آوارها فرو ریخت، مأموریت جدیدی آغاز شد: نجات کودکان بهزیستی از ترسی که آنها را بهت زده و وحشت زده کرده بود: «فعالیتم در این سه روز، در جستجو و نجات، به ویژه در عملیات آواربرداری برای یافتن مصدومان، خلاصه میشد. علاوه بر این، فرماندهی تیم سحر شعبه ری نیز بر عهده من است؛ تیمیکه در همین ایام، مأموریتی حیاتی را به انجام رساند. بامداد امروز، تیمی هفت نفره را به یکی از مراکز بهزیستی اعزام کردیم. انفجارهای مهیبی در نزدیکی محل اسکانشان رخ داده بود و آنها دچار شوک و ترس شدید شده بودند. در آنجا، حمایتهای روانی، بازیهای هدفمند، و مرهم نهادن بر اضطراب کودکان، بخش حیاتی خدمترسانی تیم ما بود. آنها با بازی و حمایت های روانشناختی سعی کردند بچههای ترسیده و شوکه شده را آرام کنند.»
جان بر کف در میدان نبرد
او به عمق سازههای متلاشیشده رفت. سازههایی که مامن و خانه امن خانوادهها بود. اما حالا ویران شده بود. جایی که هر حرکت، اعلان جنگ با مرگ بود و استرس، بالا میگرفت: «حضور در صحنه عملیات، همیشه با ریسک همراه است. ما به عنوان امدادگر، جانمان را کف دست گرفته و وارد سازههای متلاشیشده میشوبم. استرس، همیشه همراهمان است، اما آموزشهایی که دیدهایم، و دانشی که از حمایتهای روانی در دست داریم، باعث شد، این حس را مدیریت کنیم. چراکه باید همزمان با کار آواربرداری، به قربانیان و آسیب دیدگان نیز دلداری می دادیم. شرایط این بحران، با بلایای طبیعی متفاوت بود. در این دو سه روز، تخریب ساختمانها و آسیبی که متوجه کودکان شد، بیش از هر چیز، روح مرا در هم شکست. صحنههای ترسناکی بود؛ کودکانی که از شدت لرز و شوک، قدرت بیان نداشتند. اما لحظهای که لباس سرخ و سفید هلال احمر را میدیدند، انگار فرشته نجات را می دیدند. به ما اعتماد میکردند. به حرف می آمدند و ما هم به آنها دلداری می دادیم. به آنها میگفتم ما اینجاییم تا کنار شما بمانیم و به شما کمک کنیم. این حرف ها باعث میشد، کمی آرام تر شوند. اما کودکانی هم بودند که با وجود حمایت های روانی، باز هم از شدت ترس، بهت زده بودند. این صحنهها بیش از هر چیز مرا آزار داد.»
درسهای جنگ و آمادگی مستمر
تجربه نبردهای گذشته، این بار نقش یک مربی باتجربه را ایفا کرد؛ کیفیتی که باعث شد تیمها تخصصیتر و برنامهریزیها منسجمتر از هر زمان دیگری عمل کنند: «در جنگ پیشین، از دوازده روز، ده روز را بیوقفه در صحنه بودم. آن امدادرسانی بیوقفه، با افتخار در کارنامهام ثبت شده است. در این جنگ فعلی، نظم و انسجام به مراتب بالاتری حکمفرماست. برنامهریزیها، تیمبندیها و تقسیم وظایف تخصصیتر شده است. آموزشهای جنگ دوازده روزه، مثل یک کلاس درس فشرده برای این روزها عمل کرد؛ تجارب انباشته شدند و اضطراب ما به دلیل آمادگی بیشتر، کنترلشدهتر است. به عنوان مربی، اولین اصل را به خودم و تیمم یادآوری میکنم: کنترل خشم و مدیریت استرس. باید این آموزشها را درونی کرد و در لحظه، خونسردی کامل حفظ شود. چراکه ما اینجا هستیم و تا روز آخر، در این میدان خواهیم ماند و به مردم عزیزمان با افتخار خدمت رسانی خواهیم کرد.» / سیما فراهانی