روایت خدمت «در آخرین وداع»؛ تهران، شهر سلام آخر
هیچوقت فکر نمیکردم روزی کولهبار امدادم را برای چنین سفری ببندم. دلمان هزار بار خواسته بود راهی تهران شویم؛ اما نه برای وداع… نه برای بدرقه… نه برای ایستادن کنار پیکر مطهر کسی که همیشه گمان میکردیم سایهاش بر سر این سرزمین خواهد ماند.
به گزارش پایگاه اطلاعرسانی جمعیت هلالاحمر؛ عرفانه نعمتیان، امدادگر هلالاحمر استان چهارمحال و بختیاری، حضور خود در جمع امدادگران خدمترسان به زائران پیکر مطهر شهید را اینگونه روایت میکند:
راهی تهران شدیم…هیچوقت فکر نمیکردم روزی کولهبار امدادم را برای چنین سفری ببندم. دلمان هزار بار خواسته بود راهی تهران شویم؛ اما نه برای وداع… نه برای بدرقه… نه برای ایستادن کنار پیکر مطهر کسی که همیشه گمان میکردیم سایهاش بر سر این سرزمین خواهد ماند.
کاش این سفر، سفر دیگری بود. کاش میآمدیم تا از دور، فقط یکبار دیگر قامت استوارتان را میدیدیم. کاش آخرین سلام را از زبان خودتان میشنیدیم. کاش هنوز در این شهر نفس میکشیدید.
اما امروز…تهران، شهر سلام آخر است.
ما، امدادگران هلالاحمر، از گوشهوکنار ایران آمدهایم؛ نه برای مأموریتی عادی، بلکه برای خدمت به مردمیکه با قلبهای شکسته، خود را به این شهر رساندهاند. در جایجای تهران چادرهای امدادی برپا کردهایم؛ چادرهایی که قرار است مأمن خستگی زائران باشد، اما مگر میشود در این روزها برای دلهای خسته پناهی پیدا کرد؟
امروز تهران فقط شهر وداع نیست.اینجا کسی برای نشستن نیامده است. اینجا همه ایستادهاند؛ پیرمردی که عصایش از اشک میلرزد، مادری که کودک خود را در آغوش گرفته، جوانی که بغضش را پشت سکوت پنهان کرده و امدادگری که باید مرهم دیگران باشد، اما خودش هزار بار شکسته است.
هر زائر، انگار تکهای از دلش را در آغوش گرفته و آمده است.گاهی پیرمردی آرام روی صندلی مینشیند، بیآنکه حرفی بزند؛ فقط اشک میریزد.گاهی مادری دست کودکش را محکمتر میگیرد و نگاهش را از تابوت برنمیدارد.گاهی جوانی بیصدا صورتش را میان دستانش پنهان میکند.
و ما…ما باید مرهم باشیم؛ اما خودمان هم داغداریم.
چه سخت است وقتی باید اشکهای دیگران را پاک کنی، در حالی که اشکهای خودت امان نمیدهند.
ما آمدهایم تا خدمت کنیم؛ اما مگر میشود در میان این همه داغ، فقط امدادگر بود؟ هر بطری آبی که به دست زائری میدهیم، انگار تکهای از دل خودمان را هم تقدیم میکنیم. هر چادری که برپا میکنیم، سقفی برای بغض میلیونها دلداده است. هر لبخندی که به زائری هدیه میدهیم، پشتش دریایی از اشک پنهان شده است.
میگویند اشک نشانه دلتنگی است؛ اما اشکهای امروز فقط از غم نیست. اشکهای امروز عهد است؛ عهدی که میگوید راه خدمت، راه عزت و راه ایستادگی هرگز بر زمین نخواهد ماند.
رهبر مظلوم شهیدم، شما برای همیشه از تهران میروید؛ اما نه از دل این مردم. نامتان در کوچههای این شهر، در چادرهای امدادی، در قدمهای خسته زائران، در اشک مادران و در بغض جوانان، برای همیشه زنده خواهد ماند.
ما امروز با شما تجدید عهد میکنیم؛ عهد میکنیم که اگر روزی این سرزمین به دستان ما نیاز داشت، همانگونه که امروز با لباس سرخ هلالاحمر خادم مردم ایستادهایم، فردا هم در هر میدان خدمت کنار مردم بمانیم؛ با همان ایمان، همان عشق و همان وفاداری.
امروز تهران فقط یک شهر نیست؛ دریایی از بغض است. صدای قدمهای میلیونها انسان با هقهقهای خاموششان درهم آمیخته است.
انگار حتی آسمان هم دل باریدن ندارد؛ فقط ایستاده و ماتم این وداع را تماشا میکند.
همه دلتویدلشان نیست…همه یک سؤال در دل دارند:چگونه میشود با کسی که سالها پناه دلها بود، برای همیشه خداحافظی کرد؟
شما همیشه به مردم دل بسته بودید؛ به همین مردم نجیب، صبور و وفادار. و امروز همان مردم آمدهاند؛ نه از سر اجبار، که از سر عشق.
آمدهاند تا بگویند یاد کسانی که برای عزت و سربلندی این سرزمین زیستهاند، در دلها ماندگار خواهد ماند.
شاید امروز صدای گریهها بلند باشد، شاید بغض مجال سخن گفتن ندهد؛اما ایمان داریم که خدمت، بهترین ادامه راه است؛ راهی که با مهربانی، همدلی و ایستادگی معنا پیدا میکند.
آقای شهیدم… شاید سالهای بعد، هر بار از خیابانهای این شهر عبور کنم، بیاختیار نگاهم به همان خیابان «کشور دوستی» گره بخورد؛ جایی که همیشه خیال میکردم شما آنجایید.
دلم میخواهد مثل همیشه زیر لب بگویم: سلام آقاجان…این بار، سلامیکه پاسخش را سکوت میدهد…
اما یقین دارم نامتان تا همیشه در دل میلیونها ایرانی زنده خواهد ماند؛ در دل مادری که اشک میریزد… در دل امدادگری که بیصدا خدمت میکند… و در دل هر انسانی که با عشق، برای ایران نفس میکشد.
نظر دهید