شهید ۶ ساله عروسی سیریک / آینده ای که از اوگرفته شد / قصه تلخ کیانا و امیرمحمد کریمی در حمله دشمن به یک مراسم عروسی
برای رفتن به عروسی هیجان داشت. ذهن کوچکش، برای یک حمله، یک اصابت وحشتناک و برای شهادت، برنامهای نداشت. فقط میخواست به مراسم عروسی برسد و در کنار بچههای فامیل، بازی کند، برقصد و شاد باشد. برای همین دست خواهر بزرگترش را گرفت تا با هم زودتر به عروسی برسند، اما موشکهای دشمن امانش ندادند. امیرمحمد کریمی ۶ سال بیشتر نداشت که با اصابت ترکش به شهادت رسید. خواهرش کیانا در لحظه حادثه همراهش بود که او هم بهشدت مجروح شده است. حالا مادر مانده با داغی که میداند هیچگاه آرام نمیشود.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ هرچه گریه میکند و اشک میریزد، چیزی از غم درونش کم نمیکند. مادر امیرمحمد بیآنکه بداند چه سرنوشت تلخی در انتظارشان است، برای رفتن به جشن عروسی تدارک میدید، اما هیچ تدارکی برای روبهرو شدن با چنین داغ سنگینی ندیده بود. مدام این جمله پسرش در گوش و ذهنش تکرار میشود: «خاله برام لباس بدوز، شاید شهید شم.» مادر امیرمحمد نمیداند برای پسر کوچک شهیدش اشک بریزد یا برای دختر ۱۴ سالهاش که زخمی و وحشتزده روی تخت بیمارستان افتاده و مدام صحنه پرپر شدن برادرش را پیش چشم میآورد.
پسر پرجنبوجوش و شیرینزبان خانه
امیرمحمد متولد ۲۰ آبان بود. پسربچهای 6 ساله، باهوش و پر از سوالهای مختلف که با زبان شیرینش همه اهل خانه را مجذوب خودش میکرد. او یک خواهر بزرگتر به نام کیانا و یک برادر به نام امیرعلی، داشت. امیرمحمد خانه را با شیطنتهای معصومانهاش روشن نگه میداشت. مادرش در حالیکه اشک میریزد، از پسرش میگوید: «امیرمحمد ۶ سالش بود، قرار بود امسال در مقطع پیشدبستانی دو درس بخواند. من کلا سه فرزند دارم. کیانا دختر بزرگم که کلاس هشتم است، امیرعلی پسرم که میرود کلاس چهارم، و امیرمحمد هم کوچکترین بچهام بود. پسرم فوقالعاده باهوش بود، سرش پر از سوال بود و مدام میخواست از هر چیزی سر در آورد. اصلا آرام و قرار نداشت و همیشه یک انرژی عجیبی در وجودش موج میزد. آن روز هم قرار نبود به این زودی بروند به عروسی، اما شوق دیدن جشن و بازی با بچههای فامیل نگذاشت یکجا بند شود.»
نجوای کودکانه شهادت
امیرمحمد با همان سنوسال کم، دلبستگی عجیبی به نوحهها، مراسم مذهبی و آیین تعزیه داشت. او همیشه سرودهای معنوی را زمزمه میکرد و با بیانی ساده و کودکانه از پرواز و شهادت حرف میزد. انگار نوری در قلب کوچکش روشن شده بود که دیگران متوجه آن نمیشدند: «پسرم همیشه در خانه شعرهای مذهبی میخواند. نوحه همان برنامهای که در تلویزیون پخش میکرد را حفظ شده بود و میآمد در گوشم میخواند. من همانجا بغلش میکردم و میبوسیدمش. همیشه میرفت پیش خالهاش که خیاطی میکرد و میگفت، خاله جان، برایم یک لباس بدوز، شاید منم شهید بشم. به او میگفتم مامان این حرفها چیه میزنی؟ انشاءالله پیر بشی. اما انگار دل خودش از یک جای دیگر خبر داشت.»
تدارک جشن عروسی میان فامیلهای نزدیک
خانوادههای شهر با هم قوموخویش و بسیار صمیمی بودند و خبر برگزاری عروسی، همه بچهها و فامیل را به تکاپو انداخته بود. محل عروسی نزدیک اسکله بود و همه در تدارک بودند تا برای مراسم شب آماده شوند و کنار هم شاد باشند: «یکی از نزدیکترین فامیلهایمان جشن عروسی داشتند. ما در شهر مثل یک خانواده بزرگ هستیم و با همه رفتوآمد داریم. همان روز یکی دیگر از بستگانمان هم فوت کرده بود و من اول رفته بودم خانه همسایه برای فاتحهخوانی. قرار بود وقتی از فاتحه برگشتم، با هم حاضر شویم و لباسهای جشن را بپوشیم و همگی با هم برویم عروسی. اصلا نمیدانستم که بچهها خودشان زودتر راه بیفتند. البته تقریبا با هم راه افتادیم، ولی آنها کمی جلوتر بودند.»
تصمیمی ناگهانی برای رفتن به سمت کوچه
کیانا دختر 14ساله خانه معمولا به خاطر شیطنتهای امیرمحمد او را همراه خودش به مجالس شلوغ نمیبرد. اما آن روز، کشش عجیبی باعث شد امیرمحمد دست خواهرش را رها نکند و با شوق و اصرار فراوان همراه او و چند نفر از بستگان راهی خیابان شود: «کیانا هیچوقت امیرمحمد را با خودش به اینجور جاها نمیبرد. همیشه میگفت داداش خیلی شیطنت میکند و من حریفش نمیشوم. ولی آن روز عجیب بود. بچهام حمام رفته بود، موهایش را مرتب کرده بود و انگار حس کرده بود باید برود. من که رفتم خانه همسایه برای فاتحه، اینها هم از پشت سر من با سه چهار نفر دیگر از بچههای فامیل زده بودند بیرون. فقط میخواستند به خانه عروس و شلوغی بروند، ولی دیگر هیچوقت برنگشتند.»
غرش سهمگین موشک و اصابت کنار دکل
سکوت خیابان ناگهان با صدایی مهیب و انفجاری هولناک در نزدیکی اسکله و حوالی مخابرات در هم شکست. موشک درست در چندقدمی بچهها و نزدیک دکل فرود آمد و گردوغبار و ترکشها همهجا را فرا گرفت: «من در خانه همسایه بودم که صدای وحشتناکی شهر را لرزاند. صدای مهیب موشک آمد و همهجا پر از دود شد. دلم هری ریخت. سریع دویدم در کوچه و سراغ بچهها را گرفتم. گفتند بچهها رفته بودند سمت خیابان اصلی. دکل مخابرات افتاده بود و ترکشها همهجا پخش شده بود. همانجا کنار خیابان موشک خورده بود. هرچه گشتم پسرم و دخترم را پیدا نکردم. تا اینکه با من تماس گرفتند و گفتند پسرت شهید شده است. مادربزرگ عروس، یک نفر از زنان اقوام و یک پسر هم همراه بچه من شهید شده بودند.»
میان گردوغبار در جستجوی فرزند
کوچهها پر از دود، فریاد و شیون بود و مادر با پای پیاده و سراسیمه به سمت محل اصابت موشک دوید. صحنه حادثه خونین بود و مردم پیکرهای زخمی را با هر وسیلهای که پیدا میشد به سوی مراکز درمانی میبردند: «وقتی رسیدم، غلغله بود و خاکستر از هوا میبارید. فریاد میزدم بچههای من کجا هستند؟ گفتند دخترت کیانا را بردند بیمارستان. سراغ امیرمحمدم را گرفتم، ولی کسی جواب درستی نمیداد. پسرم را همان لحظه اول با ماشین برده بودند. من حتی نتوانستم در آن شلوغی برای آخرین بار تن کوچکش را در آغوش بگیرم. چادرم خاکی شده بود و فقط به سمت بیمارستان میدویدم و از خدا التماس میکردم که بچههایم سالم باشند.»
کابوس پیکر خونین برادر
کیانا با ترکشهای سنگین به بیمارستان منتقل شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت. با اینکه به هوش آمده و از خطر حتمی نجات پیدا کرده بود، اما تصویر لحظه پرپر شدن برادر ششسالهاش، لحظهای از پیش چشمان بهتزدهاش پاک نمیشد: «کیانا را عمل کردند. خدا را شکر به هوش است و میتواند صحبت کند، اما از نظر روحی کاملا شوکه و وحشتزده است. برادرم بالای سرش رفته بود، کیانا با همان حالش فقط گریه میکرد و میگفت دایی، دیدم که از سر داداش امیرمحمدم خون میآمد… دیدم که چطور روی زمین افتاد. دخترم با چشمهای خودش لحظه رفتن برادر کوچکش را دیده و تمام وجودش پر از ترس و اضطراب است. ماندهام چطور هم غم رفتن پسرم را تحمل کنم و هم مرهم دل شکسته و زخمی دخترم باشم.»
کلام آخر با فرشتهای که گلچین شد
امیرمحمد کریمی با همان پیراهنی که شوق پوشیدنش را برای جشن داشت، آسمانی شد. او در سن ۶ سالگی به آرزویی رسید که بارها با زبان شیرین کودکانهاش آن را در گوش مادر و خاله نجوا کرده بود و نامش برای همیشه در میان کودکان مظلوم به یادگار ماند: «خدا پسرم را گلچین کرد. امیرمحمد پسری نبود که زمینی بماند. دلش خیلی پاک و بزرگ بود. وقتی حادثه مدرسه میناب اتفاق افتاد، پسرم میگفت مادر شهادت چطوری است. یعنی ممکن است من هم شهید شوم! اگر الان اینجا بود و میتوانستم برای یک لحظه دیگر ببینمش، فقط دستهای کوچکش را میبوسیدم و میگفتم: شهادتت مبارک مادر… داغش مثل یک کوه آتش روی سینهام مانده، اما میدانم جایش در بهشت امن است. فقط از خدا میخواهم به من و پدر و خواهر و برادرش صبری بزرگ بدهد تا بتوانیم بدون خندههای شیرینش در این خانه دوام بیاوریم.»
نظر دهید