قلب تپنده امداد در روزهای سخت/ روایت ایثار در پهنه مرکزی هلال احمر تهران
در روزهایی که سایه جنگ و ناامنی بر آسمان ایران سنگینی میکند، در پهنه مرکزی استان تهران روایت دیگری در جریان است؛ روایتی از انسانهایی که بیهیاهو اما استوار، بار امید و نجات را بر دوش میکشند. امدادگران و داوطلبان هلال احمر از گوشهوکنار کشور گرد هم آمدهاند تا در دل دشوارترین لحظات، معنای واقعی همدلی و ازخودگذشتگی را زنده نگه دارند؛ جایی که پست و مقام رنگ میبازد و تنها یک چیز معنا دارد آن هم خدمت به انسان و وطن.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ حسن افشاری، یکی از امدادرسانان پهنه مرکزی هلال احمر استان تهران، از همین فداکاریها میگوید. او که در این روزهای سخت شبانه روز پای کار ایستاده و در کنار هم تیمیهایش در خیابانهای پرهیاهوی تهران، معجزه نجات را معنا میکند، از هم تیمیهایش میگوید:
جایی که پست و مقام رنگ میبازد
«در روزهای سرد وسخت ایران جان، جایی که شعلههای جنگ بی رحم ترین و ناجوانمردترین مزدوران تاریخ بشری سایه شومش را بر جانِ ایران گسترانده است، مردان و زنانی از جنسِ نور، با قلبی سرشار از عشق به وطن، در قامتِ هلال احمر، حماسهای از ایثار و ازخودگذشتگی را به تصویر میکشند. اینجا، در پهنهٔ مرکزی استان تهران، قلب پایتخت ایران زمین، نبضِ امداد و نجات، با نوایی نجیب، دلنشین و پرشور می تپد. آنها، مدافعانِ خاموشِ این سرزمین مادری، در اوجِ سختیها و در پسِ حملاتِ وحشیانهٔ دژخیمان کودککش صهیون و کثیف آمریکایی، با انگیزه ای الهی و روحیه ای وصف ناپذیر، از جان و دل مایه میگذارند. دیگر سخن از وظیفه نیست، اینجا «دل» به میان آمده است. استاد تمام و هیئت علمی دانشگاه، قلم و صندلی درس را رها کرده و آستین بالا زده تا در قامت پر قداست داوطلب، غبار خستگی از چهره مجروح شهر بزداید؛ مدیری دلسوز، که حالا در پهنه ی مهرورزی هلال دستانش به جای امضا، برایِ رفع خستگی جوانان امدادگر، در اوج متانت چای میریزد.»
پرچم داران این نهضت عاشقانه
«چهرهها، رنگارنگ از سراسرِ ایران، از شرق تا غرب، همه و همه با انگیزهٔ یکسان، اینجا جمع شدهاند. دهه هفتادی و هشتادیها، با شور و حرارتی وصف ناپذیر اما پرچم داران این نهضت عاشقانه اند. آنها که هلال احمر را نه شغل، که رسالتی برای خدمت انتخاب کردهاند، با دستان ورزیده و دلهای مالامال از عشق، حماسهای نو میآفرینند. اینجا، در این فضای متبرک، از آرایشگری که داوطلبانه موی جنگ زدهای را ترمیم میکند، تا آشپزی که با عشق، غذای گرم را برای جنگ زدگان و فقرا مهیا میسازد، همه و همه، در کنار وظیفهٔ خطیر اعزام امدادگر و نجاتگر به مناطق موشک باران شده، روح همدلی را بازآفرینی میکنند. خواب، اینجا، مفهومیگمشده در این شبهای سخت دارد، اما اعتراضی نیست؛ اشتیاق برای ماندن و خدمت، در رگ هایشان جاریست.»
عهدی ناگسستنی با وطن
«پلاکی که بر گردن هر امدادگر جان برکف خودنمایی میکند، تنها یک نشانه نیست؛ نمادی است از عهدی ناگسستنی با وطن، نشانهای از فداکاری که در بالاترین مرتبه خود، اینجا معنا مییابد. امدادگران، با روحیه بالا و بدون هیچ تشریفاتی، در هر آن، آماده اعزام به قلب خطرند. این عهدی است از جنس فولاد، از قلب پایتخت ایران سرافراز، که پژواکش در تمام پهنههای پرانگیزهٔ این سرزمین طنین انداز میشود. اینجا، تنها بوی ایثار و فداکاری و گذشت و نجات و امداد نیست که مشام را مینوازد؛ عطر ناب همدلی، عشق و انسانیت، فضا را آکنده است. انسان هایی شریف، با عزمی راسخ، پای کار وطن ایستادهاند تا در دل تاریکی، چراغ امید را روشن نگه دارند. این جا فقط پهنه ی امداد و نجات هلال نیست اینجا جایی است که انسانهای بزرگ، زیباترین نسخه وجودیشان میشوند، برایش از خالق بی همتا قدردانی میکنند و آن را به نمایش میگذارند.»
ما ایستادهایم
«اینجا قراریست که قدمهای مصمم مردان و زنانی را به خود میبیند که از سراسر ایران، از شرق و غرب و شمال و جنوب، به یک نقطه رسیدهاند؛ نقطهای که خلوص، معنا می یابد. اینجا، مقامها رنگ میبازد. هیچکس بالاتر از دیگری نیست. هیچ جایگاه و عنوانی سایه نمیاندازد. در تمام آشفتگیهای ناشی از شدت جنگ تحمیلی و ظالمانه، نظمیشگفت انگیز جریان دارد؛ نظمیکه نه از دستور، که از عشق بر میخیزد. این عشق است که پای آنها را در سخت ترین شب ها محکم نگاه می دارد. ایمان است که خواب را از چشمشان میگیرد اما لبخند را نه و شرافت است که اجازه نمی دهد حتی یک بار بگویند “خستهایم”. و سرانجام اینجا، یک صدا در همه جاری است؛ صدایی آرام اما محکم: تا آخرین لحظه، تا سپیدهدمِ آرامش، ما ایستادهایم؛ برای کمک، برای امید، برای زندگی.»