ماجرای وحشت دانشآموزان و دلهرههای مادری امدادگر، در صبح تلخ شجره طیبه
لیلا جمادیپور، یکی از امدادگرانی است که در صبح شوم نهم اسفندماه وارد حیاط مدرسه شد و تلخترین، سختترین و دردناکترین ماموریت امدادیاش را انجام داد. مادری که خودش چند سال قبل دخترش را در همان مدرسه ثبتنام کرده بود. جمادیپور بعد از ماموریت در مدرسه شجره طیبه، تا مدتها در شوک بود و با آن حال، باید به سوالات تلخ دخترش هم پاسخ میداد. اینکه کدام یکی از دوستان قدیمیام در آن مدرسه شهید شدند؟
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ لیلا جمادیپور از آن دسته امدادگرانی است که خدمت را نه یک وظیفه اداری، بلکه یک رسالت انسانی میبیند. پیوند او با جمعیت هلالاحمر از روزهای سخت شیوع کرونا آغاز شد و از همان زمان، او با اشتیاق قدم در راه خدمت انساندوستانه گذاشت. تجربههای قبلی او در بیمارستان و درمانگاه، باعث شده بود که در مواجهه با حادثههای هولناک، برخورداری از روحیه قوی را بر ترس ترجیح دهد. او درباره آغاز این مسیر چنین میگوید: «من از سالی که بیماری کرونا شایع شد، رسما وارد جمعیت هلالاحمر شدم. در آن مقطع، در تمام دورههای آموزشی که برگزار میشد، با جدیت شرکت میکردم. حضور من در هلالاحمر از سر اجبار یا فراخوان نبود. بلکه یک ذوق و شوقی درونی برای کمک به مردم داشتم. هر زمان که از وقوع حادثهای باخبر میشدم، معمولا داوطلبانه به صحنه میرفتم. پیش از آن حادثه نیز صحنههای سخت بسیاری را از نزدیک دیده بودم. به دلیل سابقه فعالیت در بیمارستان، درمانگاه و بخش کمکپرستاری، با فضای امداد و درمان بیگانه نبودم. یادم میآید شبی که تصادف شدیدی رخ داده بود و چندین نفر مجروح در خیابان بودند، تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که با حفظ آرامش، آنها را هوشیار نگه دارم تا تیمهای اورژانس برسند. به همین دلیل، زمانی که با صحنه مدرسه شجره طیبه روبرو شدم، با وجود عمق فاجعه، سعی کردم برخود مسلط باشم. هول نکردم و طبق آموزشهایی که دیده بودم تلاش کردم تا کارم را به درستی انجام دهم.»
انفجاری که آرامش صبحگاه را در هم شکست
آن صبح، شباهتی به روزهای دیگر نداشت. لیلا جمادیپور هنوز در خواب بود که ناگهان لرزش شدید ناشی از انفجار اول، خانه را تکان داد. چند لحظه بعد، صدای انفجار دوم به گوش رسید. اولین و تنها فکر او در آن لحظه، سلامت دخترش بود. دانشآموزی که کلاس اول را در همان مدرسه گذرانده بود. او ماجرا را اینگونه روایت میکند: «روز حادثه من در خانه بودم. با وقوع انفجار اول، خانه به شدت لرزید. مادرم با نگرانی ما را بیدار کرد و گفت که شهر مورد اصابت قرار گرفته است. او از من خواست هرچه سریعتر به دنبال دخترم بروم. آنقدر مضطرب بودم که متوجه نشدم چگونه لباس امدادیام را به تن کردم. با اینکه دخترم در آن لحظه با سرویس مدرسه در راه خانه بود، اما دلم آرام نمیگرفت. دختر عمهام هراسان به خانه ما آمد و تصور میکرد دختر من همچنان در آن مدرسه حضور دارد. گفت مدرسه را زدهاند. آنجا بود که فهمیدم، یک مدرسه مورد اصابت قرار گرفته است. پس از آنکه مطمئن شدم دخترم سالم به خانه رسیده است، او را بوسیدم و بلافاصله با یک خودروی گذری راهی محل حادثه شدم. به دلیل ترافیک و انسداد مسیر، خودرو نتوانست به مدرسه نزدیک شود. از فاصله صد متری پیاده شدم و با تمام توان به سمت مدرسه دویدم. به دلیل بر تن داشتن لباس امدادی، ماموران مانع ورود من نشدند و من توانستم خود را به قلب واقعه برسانم.»
بهت و حیرت در برابر ویرانهها
وقتی جمادیپور به حیاط مدرسه رسید، با تصویری روبرو شد که فراتر از هر توصیفی بود. مدرسه به تلی از خاک و آوار تبدیل شده بود. او نه تنها به عنوان یک امدادگر، بلکه به عنوان مادری که خاطرات فرزندش در آن دیوارها نقش بسته بود، دچار شوک بزرگی شد: «وقتی صحنه را از نزدیک مشاهده کردم، برای لحظاتی در بهت و حیرت فرو رفتم. از خودم میپرسیدم حالا باید از کجا شروع کنیم؟ شوک ناشی از حادثه بسیار سنگین بود. زیرا تا آن زمان چنین حادثهای را در کشور ندیده بودیم. در میان آن هیاهو، به دنبال همکارانم گشتم تا هماهنگ شویم و بلافاصله به همراه تیمهای امدادی وارد ساختمان نیمهویران مدرسه شدیم. نیروهای امدادی، اورژانس و پرسنل بیمارستان همگی با تمام توان مشغول کار بودند. ما نیز تا جایی که امکان داشت، در کنار امدادگران آقا به خارج کردن دانشآموزان از زیر آوار کمک میکردیم. هر گوشه از مدرسه حکایتی تلخ داشت و ما سعی میکردیم با سرعت هرچه تمامتر، مجروحان را به نقاط امن منتقل کنیم.»
آواری که بر جان امدادگر نشست
عملیات امداد شاید پس از چند روز به پایان برسد، اما آثار روحی آن برای امدادگرانی مثل لیلا جمادیپور، تا سالها باقی میماند. او پس از اتمام ماموریت، در حالی به خانه بازگشت که روحش در میان خرابههای مدرسه جا مانده بود. تا هفتهها، توان صحبت کردن یا حتی میل به غذا نداشت. به خاطر اینکه باید در صحنه حادثه قوی میماند، بعد از اتمام عملیات، دردی پنهان با او همراه شد: «آن روز، سیاهترین روز زندگی من بود. تا مدتها پس از حادثه در شوک عمیقی به سر میبردم. قدرت حرف زدن با کسی را نداشتم و حتی میل به خوردن غذا یا نوشیدن جرعهای آب در من از بین رفته بود. حدود دو هفته طول کشید تا بتوانم با واقعیت آن فاجعه کنار بیایم، هرچند که یادآوری آن صحنهها هنوز هم مرا به شدت منقلب میکند. وقتی وسایل شخصی بچهها را از زیر آوار بیرون میآوردیم، والدین با اضطراب به سمت ما میآمدند. آنها به دنبال کوچکترین نشانهای از فرزندانشان بودند. هر بار که کتاب یا دفتری را خارج میکردیم و آنها متوجه میشدند که متعلق به فرزندشان نیست، گویی باری از دوششان برداشته میشد، چون امید داشتند که فرزندشان هنوز زنده باشد. اما همچنان با دلهره به جستوجو ادامه میدادند. همه به امید یافتن یک نشانه از حیات فرزندشان، ساعتها منتظر میماندند.»
اشیایی که بوی معصومیت میدادند
در میان آوارها، وسایلی پیدا میشد که هر کدام به تنهایی میتوانست دل هر کسی را به درد آورد. یک جامدادی خاکی، یک دفتر نقاشی یا کیفهایی که قرار بود به خانه بازگردند، اما در مدرسه ماندگار شدند. جمادیپور با دیدن این اشیاء، معصومیت دانشآموزان را بیش از پیش حس میکرد: «ما پیکرهایی را از زیر آوار خارج کردیم که وضعیت بسیار دلخراشی داشتند. آثار سوختگی و جراحات شدید بر تن نحیف آنها نمایان بود. وحشتی که در چشمان دانشآموزان نقش بسته بود، تلخترین تصویری است که در ذهن دارم. برخی در راهروها گرفتار شده بودند و برخی دیگر از شدت موج انفجار به بیرون پرتاب شده بودند. البته بعضیها هم در آن دقایق اول زنده خارج شدند. آنها وحشتزده بودند و در آن لحظات، همه دست به دست هم داده بودند تا مجروحان را هرچه سریعتر به مراکز درمانی برسانند. در میان آن همه ویرانی، دانشآموزانی را یافتیم که تنها لباسهایشان خونی شده بود. آنها در گوشهای از کلاس یا پشت کمدها پناه گرفته بودند و همان پناهگاههای کوچک، جانشان را نجات داده بود. وقتی به جثه کوچک آنها فکر میکردم، از صمیم قلب متاثر میشدم که این کودکان بیگناه، چقدر وحشت کرده بودند.»
چالشهای مادری و رسالت امدادی
بزرگترین سختی برای لیلا جمادیپور، تصویر دخترش بود. او در خانه با پرسشهای بیوقفه دخترش روبرو بود. دختری که میخواست بداند بر سر دوستان و همکلاسیهایش چه آمده است. پاسخ دادن به این سوالات، برای او بسیار سخت بود: «دخترم اکنون ده سال دارد. هر زمان که به او نگاه میکنم، بیاختیار به یاد دانشآموزان آن مدرسه میافتم. او مدام از من میپرسد که کدامیک از دوستانش شهید شدهاند. چون سال اول ابتدایی را در آن مدرسه درس خوانده بود و دوستان زیادی آنجا داشت. به یاد دارم وقتی سراغ باران را گرفت، مجبور شدم به او بگویم که باران به همراه پدربزرگش شهید شده است. پاسخ به این سوالات برای من به عنوان یک مادر، بسیار طاقتفرسا بود. پیش از آن در یک درمانگاه فعالیت میکردم و برخی از آن دانشآموزان را به همراه خانوادههایشان دیده بودم. چهره خندان آنها هنوز در یادم زنده است. بسیاری از معلمانی که در آن حادثه به شهادت رسیدند، از دوستان من بودند. دیدن پیکر کسانی که با آنها آشنایی نزدیک داشتم، درد مرا دوچندان میکرد. من هنوز هم به این فکر میکنم که خانوادههای آنها چگونه با این داغ بزرگ کنار آمدهاند.»
کابوسی که پایان ندارد
برای لیلا جمادیپور، مدرسه شجره طیبه دیگر یک نام در نقشه شهر نیست. بلکه بخشی از وجود اوست که با غم و اندوه گره خورده است. او معتقد است که برخی خاطرات هیچوقت کمرنگ نمیشوند و هر شب، دوباره در ذهن تکرار میشوند: «من همچنان نمیتوانم از هجوم آن خاطرات فرار کنم. هر شب پیش از خواب، صحنههای آن روز به وضوح در برابرم جان میگیرند. وقتی به تصاویر آن کودکان نگاه میکنم، میبینم که چقدر معصوم و زیبا بودند. آنها واقعا مایه افتخار و در عین حال مایه اندوه ابدی ما هستند. فکر کردن به رنجی که خانوادههای آنها تحمل میکنند، هنوز هم مرا آزار میدهد. من خود را در غم آنها شریک میدانم. چرا که به عنوان یک مادر و یک امدادگر، نیمهای از جانم را در آن مدرسه جا گذاشتم.»
نظر دهید