وقتی امدادگری یک میراث خانوادگی بود /روایت یک امدادگر از خط مقدم امداد
رضا احمدوند، امدادگر هلالاحمر، در روزهایی که تهران زیر آتش حملات نفس میکشید، همراه با همسر و دو فرزندش، هرکدام در بخشی از امدادرسانی نقش داشتند. احمدوند صحنههایی را از نزدیک دید که سالها آموزش و تجربه هم او را برایشان آماده نکرده بود. از نجات کودک پنجساله تا روبهرو شدن با خانوادههایی که تنها چند تکه از عزیزانشان باقی مانده بود.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ احمدوند، از 20 سال پیش وارد عرصه امدادگری شد و پلهپله از یادگیری تا اجرا پیش رفت: « ۱۵ سال است که کارمند جمعیت شدم. قبل از آن در سازمان جوانان داوطلب بودم و حتی دورههای اورژانس و پیشبیمارستانی را گذرانده بودم. وقتی وارد جمع هلالاحمر شدم، از دورههای ابتدایی مثل کمکهای اولیه شروع کردم و بعد به دورههای تخصصیتر رسیدم؛ از امداد و نجات تا سیلاب، کوهستان، اسکان اضطراری، حمایت روانی و تغذیه. در بحرانهای زیادی حضور داشتم؛ گاهی اوقات امدادی، گاهی اوقات رسانهای، چون در روابط عمومیکار میکنم و مستندسازی عملیاتها هم جزو کارم است. حتی در مأموریتهای بینالمللی مثل افغانستان هم حضور داشتم. اما هیچچیز شبیه روزهایی نبود که در جنگ تحمیلی سوم دیدیم.»
تشکیل تیم واکنش سریع
در روزهای ابتدایی جنگ، رضا و چند نفر دیگر از امدادگران جوان در ساختمان صلح مستقر بودند. صدای انفجار و رفتوآمد موتورها نشان میداد بحران تازه شروع شده است. او از آغاز ماموریت های سختش میگوید: «روز اول جنگ در محوطه ساختمان صلح بودیم. همراه یکی از همکاران با موتور تا نزدیکی بیت رهبری رفتیم و بعد برگشتیم. بلافاصله به خانه رفتم و وسایل عملیاتی ام را برداشتم؛ لباس، کلاه ایمنی، دستکش و ابزارهای امدادی. داخل سالن رصدخانه بودیم که دکتر کولیوند گفت تیم واکنش سریع را همینجا تشکیل بدهید. چند نفر از نجاتگران جمع شدیم و از سازمان امداد آمبولانس، بیسیم و تجهیزات تحویل گرفتیم. از همان لحظه تا پایان جنگ در ساختمان صلح مستقر بودیم. تیم ما ترکیبی بود از نجاتگران و تیم درمانی؛ پزشک، پرستار و نیروهای فوریتهای پزشکی از سمنان داوطلبانه آمده بودند.»
تجربه جنگ ۱۲ روزه
هرچند احمدوند تجربه حضور در جنگ ۱۲ روزه را داشت، اما آنچه این بار دید تفاوتی بزرگ داشت. حجم تخریب و تعداد غیرنظامیانی که آسیب دیده بودند، چیزی فراتر از تصور او بود: «من در جنگ ۱۲ روزه هم بودم. آنجا هم امدادگری کردم، اما این بار حجم آوار و شدت اصابتها خیلی بیشتر بود. راستش ترس نداشتم. اصلاً مجالی برای ترس نبود. فقط وظیفه بود. اینکه الان باید امداد کنیم و نجات دهیم. همین. اما مسئلهای که وجود داشت مسئولیتِ تیم بود. ما همیشه گروهبندی میشدیم؛ ۲۰ نفر بودیم. همه با هم به صحنه نمیرفتیم. برای همین استرس بچهها را داشتم. در بعضی صحنهها پهپاد بالای سرمان پرواز میکرد. شش پهپاد در یک مأموریت دیدم. میدانستیم هر لحظه ممکن است بزنند. حتی یکبار بعد از اینکه مصدومها را خارج کردیم و برگشتیم، گفتند همانجا را دوباره زدهاند و لودر آواربرداری هم هدف قرار گرفته بود.»
میان تلخی و شوخی
با وجود تلخیهای جنگ، امدادگران تلاش میکردند روحیه هم را نگه دارند. مجبور بودند در آن لحظات سخت از یکدیگر حمایت کنند تا بتوانند این دوره را بگذارنند: «با همه سختیها، روحیه بچهها عالی بود. درست است وسط آوار و خون و دود بودیم، اما گاهی مجبور بودیم شوخی کنیم، بخندیم. برای زنده ماندن روحیه لازم است. در همان لحظهها ممکن بود سر به سر یکی بگذاریم تا سنگینی فضا کمتر شود. ما باید هم جان مردم را نجات میدادیم و هم جان همدیگر را. این فقط امداد نبود؛ یک خانواده بودیم.»
زن حادثهدیدهای که نمیدانست شوهرش شهید شده
یکی از تلخترین صحنههایی که احمدوند دید، مربوط به زنی بود که پایش زیر کمد گیر کرده و هنوز خبر نداشت شوهرش چند قدم آنطرفتر شهید شده است. او این لحظه را هرگز از یاد نخواهد برد: «راستش همهچیز در جنگ تلخ بود، ولی این خاطره هنوز هم از ذهنم بیرون نمیرود. در یکی از اصابت ها وارد خانهای شدیم. یک خانم پایش شکسته بود؛ شکستگی استخوان ران. با سختی و همکاری بچهها داشتیم او را منتقل میکردیم. مدام میپرسید شوهرم کجاست؟ شوهرم هم کنارم بود. شوهرش روبهرویش شهید شده بود. روی مبل نشسته بود، پتو دورش بود، انگار همراه شوهرش روی مبل نشسته بودند و گپ می زدند. کمد روی پای زن افتاده بود و خاک صورتش را پوشانده بود. ما طوری پتو را روی پیکر شوهرش کشیدیم که او متوجه نشود. فقط سعی کردیم سریع منتقلش کنیم که کمتر درد بکشد؛ هم جسمی، هم روحی.»
نجات کودک ۵ ساله
در همان خانه، اتفاقی افتاد که همه تیم را متحیر کرد: زنده پیدا شدن کودک همسایه در میان دیوارها: «در همان خانه، بچه پنجـشش سالهای را پیدا کردیم که اصلاً متعلق به این خانواده نبود. بعد متوجه شدیم، دیوار طبقه بالا ریخته و او از بالا بین دیوارهای واحد پایین افتاده و گیر کرده بود. وقتی صدای نفسش را شنیدیم، قلبمان لرزید. زنده بود. با کمک آتشنشانها او را خارج کردیم. سالم بود. این صحنههاست که وسط آنهمه تاریکی دوباره امید میدهد.»
خانواده ای ۸ نفره در پارک روبهرو
اما همه صحنهها امیدبخش نبود. برخی چنان تکاندهنده بود که کلمات برای شرحشان کم میآورد: «یک خانواده بودند که بعدها خیلی معروف شد؛ هشت نفرشان در یک اصابت شهید شده بودند. خانه طوری تخریب شده بود که داخل آن پیکری پیدا نکردیم. اما در پارک روبهرو پیدا شدند. یکی روی بوته، یکی پای درخت، یکی حتی میان شاخهها. موج انفجار آنقدر شدید بود که پیکرها تکهتکه شده بود. ما فقط باید جمع میکردیم. دیگر نجاتی نبود. فقط وداعی تلخ. بعدها فهمیدیم خانواده همان امدادگر هلال احمر بودند که شهید شدند.»
معجزه زیر آوار یک بانک
در برخی عملیاتها، تیمها مجبور بودند برای رسیدن به افراد زنده تونل بزنند. یکی از پیچیدهترینشان مربوط به یک ساختمان اداری و بانک بود: «در یکی از خیابانهای تهران، یک ساختمان فرو ریخته بود. تعداد زیادی کارمند و مشتری داخل بانک گیر کرده بودند. تیم ما توانست برای 15 نفر محبوس شده، مسیر دسترسی ایجاد کند. تونل زدیم، دیوار پارکینگ ساختمان کناری را شکستیم و چند مسیر تنفسی باز کردیم. بعضیها با پای خودشان بیرون آمدند، بعضیها گیر کرده بودند. آتشنشانها کپسول اکسیژن میآوردند چون داخل تونلها هوا کم بود. بعد از دو سه ساعت توانستیم بخش زیادی را زنده خارج کنیم.»
سقفهای فروریخته، پیکرهای آویزان
در یکی از روزهای سوم جنگ، صحنهای را دیدند که ماهها کابوسشان شد: «یک ساختمان ششطبقه را زده بودند. دو نفر شهید روی زمین پیدا کردیم. یکی بین دو طبقه، میان زمین و آسمان آویزان مانده بود. سقفها ریخته و دسترسی سخت بود. همینطور که داشتیم کار میکردیم، از ساختمان بغلی صدا زدند اینطرف هم هستند. رفتیم و روی پشتبام ساختمان چهارطبقه حدود هشت نه نفر را یافتیم. سه نفرشان زنده بودند و منتقلشان کردیم. بقیه دیگر نفس نمیکشیدند.»
امداد و مستندسازی همزمان
یکی از ویژگیهای کار احمدوند این بود که علاوه بر امداد، باید لحظات را ثبت هم میکرد. او در این باره میگوید: «ما دوربین همراه داشتیم. نه برای اینکه خبرنگار باشیم؛ برای اینکه آنچه خودمان انجام میدادیم مستند شود. امدادگران همدیگر را در تصاویر ثبت میکردند. این تصاویر امروز سند جانفشانی بچههای هلالاحمر است.»
مردم؛ پشتوانهای که امید میبخشید
در تمام این روزها، مردم با محبتشان پشت امدادگران ایستادند: «مردم واقعاً پشت ما بودند. هرجا آمبولانس میرفت، موتوریها راه باز میکردند. یک بار می خواستیم برای خودمان دستکش مخصوص بخریم و سر صحنه برویم. دستکش هایمان همه خونین و پاره شده بودند. وقتی به مغازه رفتیم، مغازهدار گفت این دستکش ها از قبل حساب شده برای هلالاحمر. شما جانتان را کف دستتان گذاشتید و ما هم باید سهمی در این قضیه داشته باشیم. کسانی بودند که در صحنهها از ما میپرسیدند چطور عضو هلال احمر شویم. محبت مردم همیشه همراه ما بود و اینبار بیشتر.»
یک خانواده امدادگر
اما شاید زیباترین بخش زندگی رضا احمدوند، پشت صحنه عملیات بود. خانوادهای که کنار او ایستاده بودند: «خانوادهام همگی داوطلب هلالاحمرند. همسرم، پسر 12 سالهام و دختر 17 سالهام همراهم بودند. در جنگ، خانمها نمیتوانستند خیلی در صحنه حضور داشته باشند، برای همین همسرم همراه چند تن از بانوان جمعیت برای امدادگران غذا درست میکردند. یادم است که یک شب ۹۸۰ عدد پیتزا پختند؛ یک نانوایی هم دستگاه فر خود را رایگان در اختیار آنها قرار داد. بچههایم هم کمک میکردند. ما یک خانواده هلالاحمری هستیم. همیشه در کنار مردم می مانیم و هرگز خسته نمیشویم.» / سیما فراهانی