logo

سه شنبه 03 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
لیست اخبار صفحه :2
رویای تیم ملی، زیر آوار مدرسه / روایت دختر ژیمناستیک‌کاری که آسمانی شد

رویای تیم ملی، زیر آوار مدرسه / روایت دختر ژیمناستیک‌کاری که آسمانی شد

قهرمان ژیمناستیک بود و یک ماه قبل از اینکه نفس‌هایش زیر آوار مدرسه قطع شود، مدال طلا را هم گرفت. قرار بود که در تیم ملی بازی کند. با آن ذهن کوچکش، تا قهرمانی کشور را برای خودش رویابافی کرده بود. آرزوهای بزرگی در سر داشت. قهرمان ورزشی و دندانپزشکی، برنامه‌ای بود که برای آینده‌اش چید. اما زندگی کوتاهش به او فرصت رسیدن به آرزوهای بزرگش را نداد. آتنای ۱۰ ساله حالا فقط در رویای مادرش با او صحبت می‌کند. از خواسته‌هایش حرف می‌زند و مادرش هم همه جا صدای او را می‌شنود.

از پانسمان تا ضریح / وقتی خدمت در هلال‌احمر از درمان یک زخم فراتر می‌رود

از پانسمان تا ضریح / وقتی خدمت در هلال‌احمر از درمان یک زخم فراتر می‌رود

بغض در نگاه و صدایشان پیدا بود. هنگام خدمت به این زائر کوچک بیمار، نمی‌توانستند جلوی خودشان را بگیرند. پسر ۱۸ ساله‌ای که هر سال به امید اینکه بتواند زیارت کند، به کربلا می‌رود، اما بیماری پروانه‌ای رمقی برایش باقی نمی‌گذارد تا دستش به ضریح برسد. حالا او مثل هر سال، کنار سرخ و سپیدپوشان هلال‌احمر نشسته و پانسمانش را عوض می‌کند. هلال‌احمری‌ها کار خاصی نمی‌توانند برایش انجام دهند، تا اینکه در نهایت تصمیم می‌گیرند حداقل او را به آرزویش برسانند. امدادگران ابوالفضل را با هر سختی که بود به ضریح رساندند تا کاری، هرچند کوچک، برای او انجام دهند. تماشای این زائر ۱۸ ساله، وقتی دستش به ضریح رسید و به سختی ایستاد تا بتواند دعا کند، برای امدادگران صحنه‌ای بسیار زیبا و فراموش‌نشدنی بود.

معجزه ناخن‌های پا در تاریکی سردخانه / روایت پرواز هانی و حامد از آوار شجره طیبه

معجزه ناخن‌های پا در تاریکی سردخانه / روایت پرواز هانی و حامد از آوار شجره طیبه

حامد به همراه برادرش هانی، در آن صبح شوم نهم اسفند ماه، برای آخرین بار روی نیمکت کلاس درسشان نشستند و بعد نفس‌هایشان زیر آوار مدرسه قطع شد. حامد تازه 7 ساله شده بود و هانی کلاس چهارم درس می‌خواند. دو برادری که رفتند و پدر و مادرشان را برای همیشه تنها گذاشتند. خانه حالا خالی شده و مادر دیگر هیچ فرزندی ندارد تا دلش از تماشای خنده او بلرزد. شب‌ها کنار خانه جدید دو پسرش زیلو پهن می‌کند و می‌نشیند و به عکس‌های آن‌ها خیره می‌شود. بارها لحظه خریدن کفش اسکیتی که به دو پسرش قول داده بود را تصور می‌کند و ذوق و شوق آن‌ها را به تصویر می‌کشد. کادویی که هرگز نتوانست به پسرهایش تحویل بدهد.

روایت نیم‌ساعت زیارتی که به ده ساعت خدمت تبدیل شد

روایت نیم‌ساعت زیارتی که به ده ساعت خدمت تبدیل شد

صفورا پورپیله‌ور سومین سال است که در کنار امدادگران هلال‌احمر در طرح اربعین حضور دارد و در صف اول خدمت‌رسانی به زائران قرار گرفته است. او از روزهای ماموریتش در کربلا خاطرات زیادی دارد، اما یکی از آن شب‌ها برایش متفاوت‌تر از همه بود. شبی که فقط برای نیم ساعت به زیارت رفت، اما همان نیم ساعت به حدود ده ساعت خدمت و سه ماموریت امدادی تبدیل شد.

معجزه‌ای در آغوش امدادگر / قصه نوزادی که در کربلا دوباره نفس کشید

معجزه‌ای در آغوش امدادگر / قصه نوزادی که در کربلا دوباره نفس کشید

اولین بار خودش برای اعزام داوطلب نبود. اما وقتی او را برای خدمت‌رسانی در مراسم اربعین فرستادند، حالا دیگر هر سال مشتاقانه می‌رود و شبانه‌روز در خدمت زائران است. از احیای یک نوزاد گرفته تا همراهی با یک بیمار پروانه‌ای، همه در پرونده خاطراتش ثبت شده‌اند. علی کوکبی به عشق همین لحظه‌های ناب و ثبت صحنه‌های انسانی، هر سال راهی کربلا می‌شود و در میان میلیون‌ها زائر، بی‌ادعا در صف خدمت می‌ایستد.

پدری که با دفتر مشق خاکی دردودل می‌کرد / روایت امدادگر هلال‌احمر از روزی که مدرسه فرو ریخت

پدری که با دفتر مشق خاکی دردودل می‌کرد / روایت امدادگر هلال‌احمر از روزی که مدرسه فرو ریخت

تصویر پدری که با کتاب و دفتر کودکش حرف می‌زد، از جلوی چشمش کنار نمی‌رود. پدری ساکت و آرام که روی آوار پر از خون مدرسه شجره طیبه نشسته بود و می‌دانست، جایی در اعماق همان خرابه‌ها، فرزندش دیگر نفس نمی‌کشد. مجید دادی‌نیا، امدادگر هلال‌احمر، هنوز هم با یادآوری این لحظه اشکش سرازیر می‌شود. برای او این صحنه‌، در آن ویرانه‌سرای مرگبار، دردناک‌ترین تصویری بود که در ذهنش باقی مانده است.

مرزِ خدمت و فداکاری / روایت امدادگر هلال احمر از سال‌هایی که اربعین را با لباس سرخ و سپید زندگی کرد

مرزِ خدمت و فداکاری / روایت امدادگر هلال احمر از سال‌هایی که اربعین را با لباس سرخ و سپید زندگی کرد

برای خدمت‌رسانی، مرز را انتخاب کرده است. زندگی‌اش در مسیر خدمات انسان‌دوستانه پیش می‌رود و سال‌هاست داوطلبانه، با عشق و علاقه، در مرز مهران مستقر می‌شود و حدود ۳۰ روز از سال را به زائران این مسیر اختصاص می‌دهد. فرشاد توکلی کوله‌باری از خاطرات تلخ و شیرین دارد و هر سال در مراسم اربعین، کنار مردم و زائران، روزگار می‌گذراند. او لباس سرخ و سپیدش را می‌پوشد و آماده می‌شود. گاهی برای جابه‌جایی مصدوم، گاهی برای خدمت به زائران سالمند و کودکان و گاهی هم برای ثبت لحظه‌های تلخ و شیرین اربعین با دوربین. خدماتی که حالا قرار است پس از ازدواجش، رنگ تازه‌ای بگیرد و در کنار همسرش ادامه پیدا کند.

هدیه‌ای که بعد از ۱۲ سال آمد و در ۸ سالگی پر کشید / روایت مادری که شب‌ها هم مزار پسرش را تنها نمی‌گذارد

هدیه‌ای که بعد از ۱۲ سال آمد و در ۸ سالگی پر کشید / روایت مادری که شب‌ها هم مزار پسرش را تنها نمی‌گذارد

بعد از ۱۲ سال، خدا رضا را به پدر و مادرش هدیه داد و بعد از ۸ سال هم این هدیه پرپر شد. رضا حبشیان، یکی دیگر از دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه است که به مظلومیت و معصومیتش معروف بود. کودکی که یکی‌یک‌دانه پدر و مادرش بود و حالا با رفتنش، سکوت غمباری در خانه‌شان حکمفرما شده است. سکوتی که بعد از گذشت ماه‌ها هنوز قلب مادر رضا را می‌فشارد. پسربچه‌ای که آنقدر دل مهربانی داشت که دلش می‌خواست در آینده راننده آمبولانس شود و بیماران را درمان کند.

در مسیر عاشقی / روایتی از خدمت در میانه راه مرز

در مسیر عاشقی / روایتی از خدمت در میانه راه مرز

وقتی بحث شرکت در مراسم اربعین می‌شود، مهدی قشقایی با عشق و علاقه خاصی درباره آن صحبت می‌کند. او امدادگری است که خاطرات خواندنی و در عین حال پرفراز و نشیبی از روزهای عملیات در خاک عراق دارد. از نجات یک مادر باردار در میانه راه مرز، تا احیای یک بیمار در دل اتوبوس آمبولانس؛ همه این‌ها برایش انگیزه‌ای شده تا بتواند در گرمای سخت و طاقت‌فرسا و در میان انبوه جمعیت، چندین شبانه‌روز با خستگی مفرط، ماموریت‌هایش را بدون ذره‌ای تردید انجام دهد.

داستان کیف‌های سوخته و لقمه‌های دست نخورده کودکان/ روایت امدادگر هلال‌احمر از از روزی که مدرسه آوار شد

داستان کیف‌های سوخته و لقمه‌های دست نخورده کودکان/ روایت امدادگر هلال‌احمر از از روزی که مدرسه آوار شد

هنوز وقتی از مدرسه شجره طیبه صحبت می‌کند، اشک می‌ریزد. پنج ماه از آن حادثه گذشته، اما زهرا زائری، امدادگر هلال‌احمر میناب، نتوانسته آن صحنه‌ها را از حافظه‌اش پاک کند. از کیف‌های سوخته‌ای که بوی مرگ می‌دادند تا لقمه‌هایی که دیگر هرگز خورده نشدند. زهرا حالا از دقایق سنگینی می‌گوید که در جست‌وجوی پیکر کودکان، حتی به شاخه‌های درختان روبروی مدرسه نگاه می‌کرد، جایی که خانواده‌ها با هر نشانه کوچکی، فریاد می‌زدند و به سمت آوار می‌دویدند.

تنظیمات قالب