logo

سه شنبه 24 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
لیست اخبار صفحه :2
روایت امدادگر میناب از التماس‌های مادر «ماکان» کنار مدرسه ویران شده پسرش

روایت امدادگر میناب از التماس‌های مادر «ماکان» کنار مدرسه ویران شده پسرش

تصویر چهره شیرین و خندان ماکان، لحظه‌ای از جلوی چشمانش دور نمی‌شود. سکینه جلالی، ماکان نصیری را از نزدیک می‌شناخت. پسربچه‌ای که در خانه روبرویی آن‌ها زندگی می‌کرد و هر روز صدای خنده‌ها و ذوق و شوق کودکانه‌اش هنگام بازی، کوچه را پر می‌کرد. هرگز آن لحظه‌ای که مادر ماکان فریادزنان به او التماس می‌کرد تا پسرش را پیدا کند، از یادش نمی‌رود. امدادگر داوطلب جمعیت هلال‌احمر روایتی متفاوت از روزهای پرالتهاب حمله مستقیم به مدرسه میناب دارد.

جست‌وجوی تلخ یک مادر در میان ملافه‌های سفید سردخانه

جست‌وجوی تلخ یک مادر در میان ملافه‌های سفید سردخانه

ساعت‌ها در سردخانه قدم زد و یکی‌یکی پیکرها را زیر نظر گرفت. در دلش، سخت‌ترین و دردناک‌ترین آرزوی زندگی‌اش را از خدا طلب کرد. اینکه زیر این ملافه‌های سرد و سفید، دخترش را به او نشان دهد. مادر زینب با دستانی لرزان، ملافه‌ها را کنار می‌زد. دقایقی طولانی در فضای سنگین سردخانه قدم زد تا اینکه بالاخره چشمش به یک جوراب و لباس سبز روشن افتاد. آنقدر روشن که بتواند لباس فرم مدرسه‌ را از بقیه هم‌کلاسی‌هایش متفاوت کند. لباسی روشن که حتی در آن تاریکی، میان لباس‌های دیگر می‌درخشید. دیگر نیازی نبود ملافه را کنار بزند و صورت دخترش را ببیند. همان جوراب و لباس سبز روشن کافی بود تا مادر، دختر ۹ ساله‌اش را بشناسد. بدن کوچک و نحیف دخترش حالا دیگر گرمایی نداشت و زینب مکی‌زاده، نامش در لیست شهدای شجره طیبه ثبت شد.

وقتی نخستین ماموریت با تکه‌های بدن کودکان گره خورد / قصه پدری که پسرش را نمی‌شناخت

وقتی نخستین ماموریت با تکه‌های بدن کودکان گره خورد / قصه پدری که پسرش را نمی‌شناخت

هیچ تجربه‌ای از امدادرسانی در صحنه‌های حادثه نداشت. نخستین ماموریتش با صحنه تکه تکه شدن کودکان بی‌گناه همراه شد. ماموریتی که نه تنها او را از امدادرسانی داوطلبانه دور نکرد، بلکه انگیزه بیشتری برای ادامه مسیر خدمات بشردوستانه به او بخشید. مرسا دهقانی، داوطلب جمعیت هلال‌احمر میناب، هنوز هم صحنه‌های تلخ مدرسه را از یاد نبرده است. وقتی از بدن تکه تکه شده کودکی پرورشگاهی می‌گوید، بغض می‌کند. وقتی از پدری تعریف می‌کند که عکس پسرش را به او داد و از او پرسید این بدن بی‌جان پسر من است، قلبش مچاله ‌می‌شود.

ماجرای معلم باردار و کوچکترین شهید میناب / وقتی حلقه ازدواج، تنها نشانه یک معلم شد

ماجرای معلم باردار و کوچکترین شهید میناب / وقتی حلقه ازدواج، تنها نشانه یک معلم شد

زهره شهریاری آخرین تدریسش در مدرسه شجره طیبه با قطع شدن نفس‌هایش گره خورد. آموزگاری که تا لحظه آخر، دانش‌آموزانش را رها نکرد. قرار بود سه ماه بعد، پسر خودش را در آغوش بگیرد، اما فداکاری برای دانش‌آموزانش به او مهلت نداد تا لذت مادر شدن را تجربه کند. وقتی موشک را زدند، او به جای فرار، به سراغ پسران کلاسش رفت تا شاید بتواند آنها را نجات دهد. اما نتوانست و در نهایت خودش و پسرش نامشان در لیست شهدای شجره طیبه ثبت شد. او را از روی حلقه ازدواجش شناختند. فقط یک مچ دست از این آموزگار باقی مانده بود و پسرش به کوچک‌ترین شهید مدرسه تبدیل شد.

۱۰ ساعت انتظار و اضطراب یک مادر برای پیدا کردن کودک ۷ ساله در نجف/ روایت پناه آوردن ۳ کودک گمشده به آغوش امدادگران هلال‌احمر در عراق + فیلم

۱۰ ساعت انتظار و اضطراب یک مادر برای پیدا کردن کودک ۷ ساله در نجف/ روایت پناه آوردن ۳ کودک گمشده به آغوش امدادگران هلال‌احمر در عراق + فیلم

امدادگران هنوز چهره خیس از اشک مادر جوان را به یاد دارند. مادری که فرزند ۷ ساله‌اش را در شلوغی شهر نجف و در میان زائران اربعینی، گم کرده و ۱۰ ساعت پر از اضطراب و نگرانی را پشت سر گذاشته بود. 

ماجرای امدادگری که فرشته نجات دانش‌آموزان «شجره طیبه» شد

ماجرای امدادگری که فرشته نجات دانش‌آموزان «شجره طیبه» شد

درست از همان دقیقه اول عملیات نجات را آغاز کرد. در آن مهلکه آتش و دود، وقتی هنوز بعضی نفس‌ها قطع نشده و بعضی صداها از میان آوار شنیده می‌شد، علی قضایی، امدادگر داوطلب هلال‌احمر دست به کار شد و توانست دو دختربچه را نجات دهد. دو دانش‌آموزی که در میان تیرچه‌های آهن و دود و آتش نفس می‌کشیدند، در آغوش این امدادگر راهی بیمارستان شدند. امدادگر داوطلب جمعیت هلال‌احمر صحنه‌های تلخی را در مدرسه میناب به چشم دید، اما در میان آن‌همه تلخی، توانست نجات‌گر دو دانش‌آموز باشد و این صحنه را هرگز فراموش نخواهد کرد.

رویای تیم ملی، زیر آوار مدرسه / روایت دختر ژیمناستیک‌کاری که آسمانی شد

رویای تیم ملی، زیر آوار مدرسه / روایت دختر ژیمناستیک‌کاری که آسمانی شد

قهرمان ژیمناستیک بود و یک ماه قبل از اینکه نفس‌هایش زیر آوار مدرسه قطع شود، مدال طلا را هم گرفت. قرار بود که در تیم ملی بازی کند. با آن ذهن کوچکش، تا قهرمانی کشور را برای خودش رویابافی کرده بود. آرزوهای بزرگی در سر داشت. قهرمان ورزشی و دندانپزشکی، برنامه‌ای بود که برای آینده‌اش چید. اما زندگی کوتاهش به او فرصت رسیدن به آرزوهای بزرگش را نداد. آتنای ۱۰ ساله حالا فقط در رویای مادرش با او صحبت می‌کند. از خواسته‌هایش حرف می‌زند و مادرش هم همه جا صدای او را می‌شنود.

از پانسمان تا ضریح / وقتی خدمت در هلال‌احمر از درمان یک زخم فراتر می‌رود

از پانسمان تا ضریح / وقتی خدمت در هلال‌احمر از درمان یک زخم فراتر می‌رود

بغض در نگاه و صدایشان پیدا بود. هنگام خدمت به این زائر کوچک بیمار، نمی‌توانستند جلوی خودشان را بگیرند. پسر ۱۸ ساله‌ای که هر سال به امید اینکه بتواند زیارت کند، به کربلا می‌رود، اما بیماری پروانه‌ای رمقی برایش باقی نمی‌گذارد تا دستش به ضریح برسد. حالا او مثل هر سال، کنار سرخ و سپیدپوشان هلال‌احمر نشسته و پانسمانش را عوض می‌کند. هلال‌احمری‌ها کار خاصی نمی‌توانند برایش انجام دهند، تا اینکه در نهایت تصمیم می‌گیرند حداقل او را به آرزویش برسانند. امدادگران ابوالفضل را با هر سختی که بود به ضریح رساندند تا کاری، هرچند کوچک، برای او انجام دهند. تماشای این زائر ۱۸ ساله، وقتی دستش به ضریح رسید و به سختی ایستاد تا بتواند دعا کند، برای امدادگران صحنه‌ای بسیار زیبا و فراموش‌نشدنی بود.

معجزه ناخن‌های پا در تاریکی سردخانه / روایت پرواز هانی و حامد از آوار شجره طیبه

معجزه ناخن‌های پا در تاریکی سردخانه / روایت پرواز هانی و حامد از آوار شجره طیبه

حامد به همراه برادرش هانی، در آن صبح شوم نهم اسفند ماه، برای آخرین بار روی نیمکت کلاس درسشان نشستند و بعد نفس‌هایشان زیر آوار مدرسه قطع شد. حامد تازه 7 ساله شده بود و هانی کلاس چهارم درس می‌خواند. دو برادری که رفتند و پدر و مادرشان را برای همیشه تنها گذاشتند. خانه حالا خالی شده و مادر دیگر هیچ فرزندی ندارد تا دلش از تماشای خنده او بلرزد. شب‌ها کنار خانه جدید دو پسرش زیلو پهن می‌کند و می‌نشیند و به عکس‌های آن‌ها خیره می‌شود. بارها لحظه خریدن کفش اسکیتی که به دو پسرش قول داده بود را تصور می‌کند و ذوق و شوق آن‌ها را به تصویر می‌کشد. کادویی که هرگز نتوانست به پسرهایش تحویل بدهد.

روایت نیم‌ساعت زیارتی که به ده ساعت خدمت تبدیل شد

روایت نیم‌ساعت زیارتی که به ده ساعت خدمت تبدیل شد

صفورا پورپیله‌ور سومین سال است که در کنار امدادگران هلال‌احمر در طرح اربعین حضور دارد و در صف اول خدمت‌رسانی به زائران قرار گرفته است. او از روزهای ماموریتش در کربلا خاطرات زیادی دارد، اما یکی از آن شب‌ها برایش متفاوت‌تر از همه بود. شبی که فقط برای نیم ساعت به زیارت رفت، اما همان نیم ساعت به حدود ده ساعت خدمت و سه ماموریت امدادی تبدیل شد.

تنظیمات قالب