در سالن مغز و اعصاب مرکز توانبخشی جمعیت هلالاحمر چه خبر است؟
تقویت مغز و اعصاب با هلالاحمر
در نگاه اول شبیه به سالن ورزش است، اینجا اما نه یک سالن ورزشی که سالن مغز و اعصاب مرکز توانبخشی جمعیت هلالاحمر است؛ برای چند ساعتی، کنار مراجعین این سالن نشستهایم و از هم و غمشان گفتهایم.
روایت دختر جوانی که خواهر کوچکش را از روی جورابهایش شناخت
فاطمهزهرا علیحسینی هنوز هم وقتی از خواهرش ستایش حرف میزند، انگار میان آوار همان روز ایستاده و فریادزنان خواهرش را صدا میزند. هنوز هم فریادهای بیپاسخ آن روز را از یاد نبرده است. روزی که خواهر ۹ سالهاش به مدرسه رفت و دیگر برنگشت. ستایش دختری آرام، مودب و قرآندوست بود. کودکی که صبح با بوسهی خواهرش راهی مدرسه شد و شب، نشانهاش را از روی جورابهایش پیدا کردند.
قرار ناتمام دانشآموز مینابی در بهشت پدر
قرار بود او را سر خاک پدرش ببرند، تا روز تولد پدرش کنار او باشد. ضحا پسند، دختربچه 8سالهی مدرسه «شجره طیبه»، درست در همان روزهای تقویم که یادآور تولد پدر بود، به سوی او پر کشید و خانوادهاش را برای همیشه در اندوهی بیپایان تنها گذاشت. گویی تقدیر، او را برای ضیافتی در آنسوی ابرها فراخوانده بود و این بار، ضحا به جای خاک سرد مزار، در آغوش گرم پدر، تولدش را جشن میگرفت.
قصه آخرین وعده ناتمام مادر و دختری که در میناب پر کشیدند/ 70 روز پرسه پدر در خیابانها برای رسیدن به آرامش
شلیک موشکهای دشمن به مدرسه شجره طیبه میناب، پنج نفر از عزیزانش را از او گرفت و حالا امید ذاکری، بیش از هر بازماندهی دیگری، دلش از داغی سنگین پر است. او همسرش، دختر کوچکش، خواهرزنش و دو کودک دیگر از بستگانش را از دست داد. چندین شبانهروز در خیابانها سرگردان بود و اشک ریخت، تا در خانه و کنار دو دختر دیگرش، از پا نیفتد. او حالا از آخرین خاطره حنانه و همسرش الهام میگوید. آخرین شبی که کنار آنها بود و دیگر هرگز نتوانست صدایشان را بشنود. این پدر دلشکسته، از آخرین غذای همسرش در یخچال و خمیربازی که حنانه فرصت نکرد با آن بازی کند، روایت میکند.
روایت امدادگر میناب از التماسهای مادر «ماکان» کنار مدرسه ویران شده پسرش
تصویر چهره شیرین و خندان ماکان، لحظهای از جلوی چشمانش دور نمیشود. سکینه جلالی، ماکان نصیری را از نزدیک میشناخت. پسربچهای که در خانه روبرویی آنها زندگی میکرد و هر روز صدای خندهها و ذوق و شوق کودکانهاش هنگام بازی، کوچه را پر میکرد. هرگز آن لحظهای که مادر ماکان فریادزنان به او التماس میکرد تا پسرش را پیدا کند، از یادش نمیرود. امدادگر داوطلب جمعیت هلالاحمر روایتی متفاوت از روزهای پرالتهاب حمله مستقیم به مدرسه میناب دارد.
جستوجوی تلخ یک مادر در میان ملافههای سفید سردخانه
ساعتها در سردخانه قدم زد و یکییکی پیکرها را زیر نظر گرفت. در دلش، سختترین و دردناکترین آرزوی زندگیاش را از خدا طلب کرد. اینکه زیر این ملافههای سرد و سفید، دخترش را به او نشان دهد. مادر زینب با دستانی لرزان، ملافهها را کنار میزد. دقایقی طولانی در فضای سنگین سردخانه قدم زد تا اینکه بالاخره چشمش به یک جوراب و لباس سبز روشن افتاد. آنقدر روشن که بتواند لباس فرم مدرسه را از بقیه همکلاسیهایش متفاوت کند. لباسی روشن که حتی در آن تاریکی، میان لباسهای دیگر میدرخشید. دیگر نیازی نبود ملافه را کنار بزند و صورت دخترش را ببیند. همان جوراب و لباس سبز روشن کافی بود تا مادر، دختر ۹ سالهاش را بشناسد. بدن کوچک و نحیف دخترش حالا دیگر گرمایی نداشت و زینب مکیزاده، نامش در لیست شهدای شجره طیبه ثبت شد.
وقتی نخستین ماموریت با تکههای بدن کودکان گره خورد / قصه پدری که پسرش را نمیشناخت
هیچ تجربهای از امدادرسانی در صحنههای حادثه نداشت. نخستین ماموریتش با صحنه تکه تکه شدن کودکان بیگناه همراه شد. ماموریتی که نه تنها او را از امدادرسانی داوطلبانه دور نکرد، بلکه انگیزه بیشتری برای ادامه مسیر خدمات بشردوستانه به او بخشید. مرسا دهقانی، داوطلب جمعیت هلالاحمر میناب، هنوز هم صحنههای تلخ مدرسه را از یاد نبرده است. وقتی از بدن تکه تکه شده کودکی پرورشگاهی میگوید، بغض میکند. وقتی از پدری تعریف میکند که عکس پسرش را به او داد و از او پرسید این بدن بیجان پسر من است، قلبش مچاله میشود.
ماجرای معلم باردار و کوچکترین شهید میناب / وقتی حلقه ازدواج، تنها نشانه یک معلم شد
زهره شهریاری آخرین تدریسش در مدرسه شجره طیبه با قطع شدن نفسهایش گره خورد. آموزگاری که تا لحظه آخر، دانشآموزانش را رها نکرد. قرار بود سه ماه بعد، پسر خودش را در آغوش بگیرد، اما فداکاری برای دانشآموزانش به او مهلت نداد تا لذت مادر شدن را تجربه کند. وقتی موشک را زدند، او به جای فرار، به سراغ پسران کلاسش رفت تا شاید بتواند آنها را نجات دهد. اما نتوانست و در نهایت خودش و پسرش نامشان در لیست شهدای شجره طیبه ثبت شد. او را از روی حلقه ازدواجش شناختند. فقط یک مچ دست از این آموزگار باقی مانده بود و پسرش به کوچکترین شهید مدرسه تبدیل شد.
۱۰ ساعت انتظار و اضطراب یک مادر برای پیدا کردن کودک ۷ ساله در نجف/ روایت پناه آوردن ۳ کودک گمشده به آغوش امدادگران هلالاحمر در عراق + فیلم
امدادگران هنوز چهره خیس از اشک مادر جوان را به یاد دارند. مادری که فرزند ۷ سالهاش را در شلوغی شهر نجف و در میان زائران اربعینی، گم کرده و ۱۰ ساعت پر از اضطراب و نگرانی را پشت سر گذاشته بود.
ماجرای امدادگری که فرشته نجات دانشآموزان «شجره طیبه» شد
درست از همان دقیقه اول عملیات نجات را آغاز کرد. در آن مهلکه آتش و دود، وقتی هنوز بعضی نفسها قطع نشده و بعضی صداها از میان آوار شنیده میشد، علی قضایی، امدادگر داوطلب هلالاحمر دست به کار شد و توانست دو دختربچه را نجات دهد. دو دانشآموزی که در میان تیرچههای آهن و دود و آتش نفس میکشیدند، در آغوش این امدادگر راهی بیمارستان شدند. امدادگر داوطلب جمعیت هلالاحمر صحنههای تلخی را در مدرسه میناب به چشم دید، اما در میان آنهمه تلخی، توانست نجاتگر دو دانشآموز باشد و این صحنه را هرگز فراموش نخواهد کرد.









