logo

دوشنبه 23 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
لیست اخبار صفحه :3
معجزه‌ای در آغوش امدادگر / قصه نوزادی که در کربلا دوباره نفس کشید

معجزه‌ای در آغوش امدادگر / قصه نوزادی که در کربلا دوباره نفس کشید

اولین بار خودش برای اعزام داوطلب نبود. اما وقتی او را برای خدمت‌رسانی در مراسم اربعین فرستادند، حالا دیگر هر سال مشتاقانه می‌رود و شبانه‌روز در خدمت زائران است. از احیای یک نوزاد گرفته تا همراهی با یک بیمار پروانه‌ای، همه در پرونده خاطراتش ثبت شده‌اند. علی کوکبی به عشق همین لحظه‌های ناب و ثبت صحنه‌های انسانی، هر سال راهی کربلا می‌شود و در میان میلیون‌ها زائر، بی‌ادعا در صف خدمت می‌ایستد.

پدری که با دفتر مشق خاکی دردودل می‌کرد / روایت امدادگر هلال‌احمر از روزی که مدرسه فرو ریخت

پدری که با دفتر مشق خاکی دردودل می‌کرد / روایت امدادگر هلال‌احمر از روزی که مدرسه فرو ریخت

تصویر پدری که با کتاب و دفتر کودکش حرف می‌زد، از جلوی چشمش کنار نمی‌رود. پدری ساکت و آرام که روی آوار پر از خون مدرسه شجره طیبه نشسته بود و می‌دانست، جایی در اعماق همان خرابه‌ها، فرزندش دیگر نفس نمی‌کشد. مجید دادی‌نیا، امدادگر هلال‌احمر، هنوز هم با یادآوری این لحظه اشکش سرازیر می‌شود. برای او این صحنه‌، در آن ویرانه‌سرای مرگبار، دردناک‌ترین تصویری بود که در ذهنش باقی مانده است.

مرزِ خدمت و فداکاری / روایت امدادگر هلال احمر از سال‌هایی که اربعین را با لباس سرخ و سپید زندگی کرد

مرزِ خدمت و فداکاری / روایت امدادگر هلال احمر از سال‌هایی که اربعین را با لباس سرخ و سپید زندگی کرد

برای خدمت‌رسانی، مرز را انتخاب کرده است. زندگی‌اش در مسیر خدمات انسان‌دوستانه پیش می‌رود و سال‌هاست داوطلبانه، با عشق و علاقه، در مرز مهران مستقر می‌شود و حدود ۳۰ روز از سال را به زائران این مسیر اختصاص می‌دهد. فرشاد توکلی کوله‌باری از خاطرات تلخ و شیرین دارد و هر سال در مراسم اربعین، کنار مردم و زائران، روزگار می‌گذراند. او لباس سرخ و سپیدش را می‌پوشد و آماده می‌شود. گاهی برای جابه‌جایی مصدوم، گاهی برای خدمت به زائران سالمند و کودکان و گاهی هم برای ثبت لحظه‌های تلخ و شیرین اربعین با دوربین. خدماتی که حالا قرار است پس از ازدواجش، رنگ تازه‌ای بگیرد و در کنار همسرش ادامه پیدا کند.

هدیه‌ای که بعد از ۱۲ سال آمد و در ۸ سالگی پر کشید / روایت مادری که شب‌ها هم مزار پسرش را تنها نمی‌گذارد

هدیه‌ای که بعد از ۱۲ سال آمد و در ۸ سالگی پر کشید / روایت مادری که شب‌ها هم مزار پسرش را تنها نمی‌گذارد

بعد از ۱۲ سال، خدا رضا را به پدر و مادرش هدیه داد و بعد از ۸ سال هم این هدیه پرپر شد. رضا حبشیان، یکی دیگر از دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه است که به مظلومیت و معصومیتش معروف بود. کودکی که یکی‌یک‌دانه پدر و مادرش بود و حالا با رفتنش، سکوت غمباری در خانه‌شان حکمفرما شده است. سکوتی که بعد از گذشت ماه‌ها هنوز قلب مادر رضا را می‌فشارد. پسربچه‌ای که آنقدر دل مهربانی داشت که دلش می‌خواست در آینده راننده آمبولانس شود و بیماران را درمان کند.

در مسیر عاشقی / روایتی از خدمت در میانه راه مرز

در مسیر عاشقی / روایتی از خدمت در میانه راه مرز

وقتی بحث شرکت در مراسم اربعین می‌شود، مهدی قشقایی با عشق و علاقه خاصی درباره آن صحبت می‌کند. او امدادگری است که خاطرات خواندنی و در عین حال پرفراز و نشیبی از روزهای عملیات در خاک عراق دارد. از نجات یک مادر باردار در میانه راه مرز، تا احیای یک بیمار در دل اتوبوس آمبولانس؛ همه این‌ها برایش انگیزه‌ای شده تا بتواند در گرمای سخت و طاقت‌فرسا و در میان انبوه جمعیت، چندین شبانه‌روز با خستگی مفرط، ماموریت‌هایش را بدون ذره‌ای تردید انجام دهد.

داستان کیف‌های سوخته و لقمه‌های دست نخورده کودکان/ روایت امدادگر هلال‌احمر از از روزی که مدرسه آوار شد

داستان کیف‌های سوخته و لقمه‌های دست نخورده کودکان/ روایت امدادگر هلال‌احمر از از روزی که مدرسه آوار شد

هنوز وقتی از مدرسه شجره طیبه صحبت می‌کند، اشک می‌ریزد. پنج ماه از آن حادثه گذشته، اما زهرا زائری، امدادگر هلال‌احمر میناب، نتوانسته آن صحنه‌ها را از حافظه‌اش پاک کند. از کیف‌های سوخته‌ای که بوی مرگ می‌دادند تا لقمه‌هایی که دیگر هرگز خورده نشدند. زهرا حالا از دقایق سنگینی می‌گوید که در جست‌وجوی پیکر کودکان، حتی به شاخه‌های درختان روبروی مدرسه نگاه می‌کرد، جایی که خانواده‌ها با هر نشانه کوچکی، فریاد می‌زدند و به سمت آوار می‌دویدند.

معجزه‌ای که نام محمدطاها را زنده کرد / قصه تلخ یکی از دانش‌آموزان شجره طیبه که نتوانست لباس‌های عیدش را ببیند

معجزه‌ای که نام محمدطاها را زنده کرد / قصه تلخ یکی از دانش‌آموزان شجره طیبه که نتوانست لباس‌های عیدش را ببیند

«صبح آن روز زودتر از همیشه با شنیدن صدای جیک‌جیک گنجشکان از خواب بیدار شدم. لحظه‌ای فکر کردم مثل اینکه گنجشکان هم آمدن این مهمان عزیز را جشن گرفتند. همهمه گنجشک را رها کردم و مشتاق و پرتوان به سوی مدرسه پر کشیدم.» این‌ها را محمدطاها یکی از دانش‌آموزان مدرسه میناب، در دفترش نوشته بود. چند روز بعد از پرکشیدنش، آن دفتر را پیدا کردند. محمدطاها روز نهم اسفند، با شوق و ذوق راهی مدرسه شد و دیگر به خانه برنگشت. صبح زود لباس مدرسه‌اش را پوشید و با این امید از خانه بیرون رفت که چند ساعت بعد برمی‌گردد و لباس‌های عیدش را می‌بیند. محمدطاها حالا بعد از رفتنش، یک معجزه هم از خودش به جا گذاشته است. آرزوی او داشتن خواهر و برادر دوقلو بود و حالا قرار است محمد و طاهای دیگری به جای او در این دنیا نفس بکشند. مادر، درست بعد از رفتن پسرش، فهمید که به زودی دو پسر دوقلویش را در آغوش خواهد گرفت و این بود معجزه فرشته مدرسه میناب.

اشک‌های مدیرعامل هلال‌احمر هرمزگان برای تلخ‌ترین ماموریتش در جنگ

اشک‌های مدیرعامل هلال‌احمر هرمزگان برای تلخ‌ترین ماموریتش در جنگ

مدیرعامل جمعیت هلال‌احمر استان هرمزگان، روایتی متفاوت از قلب فاجعه میناب دارد. او که از یک سال و نیم پیش به سوگ مادرش نشسته بود، هیچ غم و دردی را بالاتر از این سوگ نمی‌دید، تا اینکه کودکان تکه تکه شده مدرسه شجره طیبه را از نزدیک دید. حالا غم و دردی به اندازه سوگ مادرش را دوباره تجربه کرد و هربار از مدرسه میناب یاد می‌کند، اشک‍‌هایش جاری می‌شود. فاجعه میناب برای او فراتر از هرحادثه و روزهای سخت زندگی‌اش بود.

بغضی که بعد از ۴۰ روز شکست / روایت امدادگر داوطلب، از آوار مدرسه و کشف پیکر کودکان

بغضی که بعد از ۴۰ روز شکست / روایت امدادگر داوطلب، از آوار مدرسه و کشف پیکر کودکان

ماموریتش در جنگ، با صحنه دردناک مدرسه میناب آغاز شد. لحظه‌های تلخی که با دیدنشان بغض می‌کرد و نمی‌توانست گریه کند. باید به خانواده‌های داغدار خدمت می‌کرد. نباید روحیه‌اش را می‌باخت. اما بعد از 40 روز در نهایت بغضش شکست و برای دانش‌آموزان تکه تکه شده، اشک ریخت. امیرحسین کوه‌زاد تختی، به همراه سگش، چادو 72 ساعت در مدرسه ماند و درجستجوی کودکان بود. چادو آنقدر گشت زد که در ساعت‌های آخر بی حال شده بود و رمقی برایش نماند. امدادگر داوطلب جمعیت هلال‌احمر، هنوز هم با یادآوری صحنه‌های تلخ میناب، بغض می‌کند و اشکش سرازیر می‌شود. صحنه‌هایی که ‌می‌داند هرگز آنها را فراموش نخواهد کرد.

معجزه نجات، زیر نیمکت‌های ‌شکسته مدرسه میناب /روایت داوطلبی که حین امدادرسانی، پیکر ۳۵ نفر از بستگانش را پیدا کرد

معجزه نجات، زیر نیمکت‌های ‌شکسته مدرسه میناب /روایت داوطلبی که حین امدادرسانی، پیکر ۳۵ نفر از بستگانش را پیدا کرد

صدای ضعیف و نحیف یک کودک از زیر آوار شنیده می‌شد. با دستان خالی خاک و سنگ را کنار می‌زد تا اینکه به یک قطعه بتن آهنی و بزرگ رسید. حالا دیگر زمان استفاده از تجهیزات سنگین فرا رسیده بود؛ اما درست در همین لحظات حساس، حمله دوم رخ داد و مدرسه شجره طیبه بار دیگر هدف موشک‌های دشمن قرار گرفت. با این حال، عباس حیدریان، امدادگر داوطلب هلال‌احمر میناب، به همراه هم‌تیمی‌هایش، حتی برای یک لحظه هم تردید نکردند.

تنظیمات قالب