به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ روزهای جنگ، شهرها چهرهای متفاوت پیدا کرده بودند. گردوغبار، صدای انفجارهای دور و نزدیک و نگرانی دائمی، فضای محلهها را سنگین کرده بود. با این حال، برخلاف تصور بسیاری، مردم خانههایشان را ترک نکردند. کوچهها هنوز پر از رفتوآمد ساکنان همان محله بود؛ کسانی که ترجیح میدادند در کنار دیوارهای ترکخورده خودشان بمانند.
خانههایی که کسی حاضر نبود ترکشان کند
عاطفه بیداریان که در آن روزها به عنوان عضو تیم «سحر» فعالیت میکرد، میگوید مأموریت آنها تفاوت زیادی با دیگر تیمهای امدادی داشت: «در روزهای تلخ و سنگین جنگ اخیر، آسمان شهرهایمان حال و هوای دیگری داشت؛ پر از غبار و نگرانی. برخلاف چیزی که در کتابها یا فیلمها میبینیم، اردوگاههای بزرگ اسکان اضطراری شکل نگرفت. مردم حاضر نبودند خانه و محلهشان را ترک کنند. خیلیها حتی با وجود آسیب دیدن خانهها، همانجا مانده بودند. ماموریت ما در تیم سحر کمی متفاوت بود. ما برای توزیع غذا یا پتو نیامده بودیم. کولههای ما پر از اقلام امدادی نبود. وظیفه ما بیشتر حمایت روانی بود؛ یعنی در کوچهها قدم بزنیم، با مردم صحبت کنیم، پای درد دلشان بنشینیم و کمک کنیم کمی از فشار روحی این روزها کم شود. کار ما بیشتر شبیه همراهی بود. گاهی فقط کنار کسی مینشستیم و اجازه میدادیم حرف بزند. گاهی هم فقط حضور داشتیم.»
خورشیدی که روی یک کاغذ کشیده شد
در یکی از همان روزها، کوچهای نیمهویران و ساکت توجه اعضای تیم سحر را جلب کرد. خانهها آسیب دیده بودند و گرد خاک هنوز روی دیوارها نشسته بود. روی پلههای یک خانه، دختربچهای نشسته بود که مدتها حرف نزده بود. بیداریان از آن لحظه به عنوان یکی از صحنههایی یاد میکند که بهخوبی نشان میداد کار تیم سحر چقدر میتواند ساده اما اثرگذار باشد: «روزی در یکی از محلهها با دختربچهای به نام سارا روبهرو شدیم. حدود هفت سال داشت و روی پلههای خانهشان نشسته بود. موهایش خاکی شده بود و چند روز بود که حرف نمیزد. خانوادهاش میگفتند از شدت ترس و شوک، کاملاً ساکت شده است. یکی از اعضای تیم ما آرام کنار او نشست. نه سوالی پرسید و نه اصرار کرد که حرف بزند. فقط چند مداد رنگی و یک کاغذ جلویش گذاشت. چند دقیقه در سکوت گذشت. بعد از مدتی سارا دستش را دراز کرد و مداد زرد را برداشت. شروع کرد به نقاشی کشیدن. یک خورشید بزرگ کشید که تقریباً تمام صفحه را پر کرده بود. وقتی نقاشیاش تمام شد، کاغذ را به طرف امدادگر گرفت و یک لبخند خیلی کمرنگ زد. همان لبخند برای ما خیلی مهم بود. در آن فضای سنگین، دیدن همین واکنش کوچک نشان میداد که حال او کمیبهتر شده است.»
پیرمردی که به دنبال خاطراتش میگشت
چند کوچه آنطرفتر، صحنهای متفاوت دیده میشد. دیوار یک خانه فرو ریخته بود و آجرها و خاک، حیاط را پوشانده بودند. میان این آوار، پیرمردی روی بخشی از دیوار نشسته و به زمین نگاه میکرد. اعضای تیم ابتدا تصور کردند شاید دنبال وسایل خانه میگردد، اما خیلی زود متوجه شدند موضوع چیز دیگری است: «در همان محله، پیرمردی را دیدیم که روی آجرهای دیوار فروریخته خانهاش نشسته بود. مدام به زمین نگاه میکرد. وقتی با او صحبت کردیم گفت دنبال آلبوم عکسهای قدیمیاش میگردد. او میگفت این آلبومها برایش خیلی ارزش دارد چون عکسهای سالهای جوانیاش، همسر مرحومش و بچهها و نوههایش داخل آنها بوده است. کنارش نشستم و شروع کرد از گذشته حرف زدن؛ از سالهایی که در همان خانه زندگی کرده بود، از مهمانیهای خانوادگی و از بازی بچهها در حیاط. مدت زیادی صحبت کرد. وقتی حرفهایش تمام شد، نفس عمیقی کشید و گفت: “سبک شدم… دیوار خانه ریخت، اما شما نگذاشتید خانه دلم هم بریزد.” آن لحظه فهمیدم گاهی مهمترین کاری که میتوان انجام داد فقط گوش دادن است.»
وقتی صدای بازی دوباره در محله پیچید
با گذشت روزها، آثار روانی بحران بیشتر در رفتار کودکان دیده میشد. بسیاری از آنها بیقرار بودند یا از صداهای بلند میترسیدند. فضای محلهها هم ساکتتر از همیشه شده بود. تیم سحر تصمیم گرفت برای تغییر این فضا کاری ساده انجام دهد: «یک روز تصمیم گرفتیم در میدان کوچک محله یک بازی ساده راه بیندازیم. فقط یک طناب و یک توپ داشتیم. اولش هیچکس جلو نمیآمد. بچهها از دور نگاه میکردند. اما بعد از چند دقیقه یکی از آنها جلو آمد و بازی شروع شد. کمکم تعدادشان بیشتر شد. صدای خنده و دویدنشان در کوچه پیچید. برای مدتی انگار همه چیز عادی شده بود. وقتی به اطراف نگاه کردم، دیدم پدرها و مادرها از پشت درهای نیمهباز خانهها به این صحنه نگاه میکنند. بعضیها لبخند میزدند. همان چند دقیقه بازی، حال و هوای محله را تغییر داد.»
شبهایی که فشار کار خودش را نشان میداد
کار تیم سحر بیشتر در طول روز انجام میشد. اما وقتی شب میرسید و شهر آرام میشد، فشار روحی آنچه دیده بودند خودش را نشان میداد. شنیدن روایتهای تلخ و دیدن ویرانیها برای امدادگران هم آسان نبود. عاطفه میگوید یکی از شبها صحنهای دید که هیچوقت از یادش نمیرود: «یک شب بعد از پایان کار، دیدم یکی از جوانترین اعضای تیم پشت ماشین هلالاحمر نشسته و بیصدا گریه میکند. او تمام روز با انرژی با بچهها بازی کرده بود و سعی میکرد به همه روحیه بدهد. اما شب که کار تمام شده بود، فشار همه آن صحنهها رویش اثر گذاشته بود. کنارش نشستم و دست روی شانهاش گذاشتم. گفت فقط امیدوار است صبح زودتر برسد تا دوباره به محلهها برگردیم. میگفت مردم منتظر ما هستند و نباید تنها بمانند.»
دخترانی که بیش از همه هزینه دادند
روزهای جنگ، در میان کوچههای خاموش، دخترانی بودند که یکباره همه دنیای روشنشان را از دست داده بودند. چهرهشان آرام بود، اما در نگاهشان چیزی از سقوط و حیرت موج میزد؛ وضعیتی که نه با دارو درمان میشد و نه با نصیحت: «در آن روزها، با دخترانی روبهرو شدیم که بیش از هر کس دیگری آسیب دیده بودند. بعضی از آنها پدر و مادرشان را زیر آوار از دست داده بودند. روحشان همان لحظه شکسته بود. یکی از آنها دختر جوانی بود که انگار منتظر نگاهی از کسی بود که دیگر برنمیگشت. تعادل روانیاش بههم ریخته بود. همه چیز برایش مثل یک خاکستر سرد شده بود. رفتارهایش لحظهبهلحظه به سمت پرتگاه خطر پیش میرفت. ما میدانستیم که سرزنش یا نصیحت هیچ کمکی نمیکند. فقط کنارش مینشستیم، به سکوت بغضآلودش گوش میدادیم و به اشکهای ناپیدایش نگاه میکردیم. کمکم، با هر دقیقهای که کنار او بودیم، یک آرامش خیلی کمرنگ اما واقعی در دلش شکل میگرفت. همانقدر هم کافی بود.»
مادری با جهیزیهای که دیگر وجود نداشت
در گوشه دیگری از محله، حال و روز یک مادر هر بینندهای را متوقف میکرد. زنی که ماهها و شاید سالها برای فراهم کردن جهیزیه دخترش تلاش کرده بود و حالا همه آن رؤیاها در یک چشمبههمزدن ناپدید شده بود. چهرهاش پر از بهت بود، انگار هنوز نمیخواست قبول کند چیزی که ساخته، دیگر وجود ندارد: «در یکی از خانهها مادری را دیدیم که برای دخترش با سختی جهیزیه جمع کرده بود. با وسواس و عشق دانهبهدانه وسایل را تهیه کرده بود، اما حالا دیگر حتی نشانی از آنها هم باقی نمانده بود. غمش آنقدر سنگین بود که حس میکرد زمان باید بایستد تا بتواند این نابودی را باور کند. ما کاری از دستمان برنمیآمد جز اینکه کنارش بایستیم و بگذاریم حرف بزند. به او گفتیم که این روزها هر چقدر سنگین باشند، میگذرند. این بغضها روزی باز میشود، حتی اگر حالا نشود باورش کرد. فقط همراهی میتوانست کمی از فشار دلش کم کند.»
معنای واقعی «سحر»
در آن روزها اعضای تیم سحر بهخوبی فهمیدند که نقششان فراتر از یک مأموریت اداری است. حضور آنها در محلهها، برای بسیاری از مردم نشانهای از توجه و همراهی بود. عاطفه بیداریان میگوید همان روزها بود که معنای نام تیمشان را بهتر درک کرد: «در آن شبها، وقتی به اتفاقاتی که در طول روز دیده بودیم فکر میکردم، تازه میفهمیدم چرا اسم تیم ما “سحر” است. کار ما این بود که در شرایط سخت، کنار مردم بایستیم و کمک کنیم کمی امید برگردد. شاید کار ما خیلی بزرگ به نظر نرسد، اما همان گفتوگوها، بازیها و لحظههای همراهی، برای خیلی از مردم مهم بود. در آن روزها فهمیدیم گاهی یک حضور ساده هم میتواند شروع یک صبح تازه باشد.» /سیما فراهانی